خوندن هر کتاب جدید مثل این می‌مونه که یه راز عظیمو خونده باشی

- خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ‌پوست پاره‌وقت
- شرمن الکسی
🌻7889

من یه سال آزگار او را دوست داشتم و به خدا قسم که هیچ وقت هیچ وقت حتی تو فکرم هم با او ناراست نبودم. او با این کار تحقیر و مسخره ام کرد - باشه! اما اون به من ضربه زده عشقم را جریحه دار کرده. من… من دوستش ندارم. برای اینکه من فقط میتونم کسی رو دوست داشته باشم که سخاوتمند، فهیم و شریف باشه چون خودم این طور هستم و او لیاقت مرا نداره - خوب بذار اون هر جور میخواد باشه! اون خوب عمل کرد. اگر با رسیدن به او، ناامید می‌شدم وضع از این بدتر می‌شد. اگر او را آن طور که بود میشناختم… حالا دیگه همه چیز تمام شده! اما کی میدونه دوست مهربان من؟ انگشتانش را دور انگشتانم محکم کرد و ادامه داد کی میدونه؟ شاید این عشق من یک سراب بود. یک بازی خیال. شاید تمام این ماجرا بیهوده آغاز شد. چون هیچ وقت اجازه نداشتم از پیش مادر بزرگم پا فراتر بذارم. شاید این او نبود که من باید دوست می‌داشتم - شاید یکی دیگه رو، متفاوت با او که دلش برای من بسوزه باید دوست داشتم و… و… نه، بیا ولش کنیم، فراموشش کنیم.


Tomytall

هر وقت سعی میکنم لبخند بزنم احساس میکنم به آنچه در درونم است خیانت میکنم…
جنایات و مکافات / داستایوفسکی


Rahil_artist

من مرد هستم و بودن با او لذتی حیرت‌انگیز و باورنکردنی به من بخشید. من نمی‌دانستم که حضور زن این‌چنین لذت‌بخش باشد و یا بتواند سرچشمه آن‌چنان شادی عمیقی شود، تا جایی که من نمی‌خواستم او را هرگز ترک کنم، نه تنها به خاطر جسم او، بلکه چون دلم می‌خواست با او بمانم، با او سخن بگویم، از غذایی که او درست می‌کند، تغذیه کنم، به او لبخند بزنم، با او نفس بکشم و با او زندگی کنم، بله، تا وقتی زنده‌ام، جای خالی او را حس خواهم کرد.


Rahil_artist

به کمال رسیدن در هر قلمرو، غیر قابل تحمل و بسیار غم‌انگیز است. من شخصا داشتن نقص را در چیزها ترجیح می‌دهم.


Rahil_artist

انتخابِ راهِ زندگیِ ما فقط با ما نیست، ما با هم آشنا شدیم، چون باید این‌طور می‌شد.


Rahil_artist

من شما را غیر از آنچه که هستید نمی‌خواهم. جاستین، و هیچ‌گونه تغییری را نه در هیچ جای وجودتان، نه در یک کک و مک چهره‌تان نه در یک سلول از مغزتان تحمل نخواهم کرد.


Rahil_artist

دوستت دارم، همیشه دوستت داشته‌ام و همیشه دوستت خواهم داشت. فراموش مکن.


Rahil_artist

آه خداوندا، مگیِ من. مرا چگونه بار آورده‌اند که بتوانم در وجودِ تو یک تندیس ببینم؟


Rahil_artist

در حقیقت مگی برای او ساخته شده بود. زیرا او خود، مگی را ساخته بود. سال‌ها او را در روح و جانش تراشیده و صیقل داده بود. بی آن که هرگز دلیل آن را بداند. مگی گناهِ او، گلِ سرخِ او و آفرینشِ او بود. رویایی که هیچ‌گاه از آن رهایی نمی‌یافت، هرگز تا هنگامی که جان در بدن داشت.


بازم نشون بده