دوست داشتن، چشمپوشی از قدرت است. بار هستی میلان کوندرا
کاش لااقل چیزی برای فاشکردن وجود داشت، مثلاً یک راز وحشتناک در مورد دوران کودکیام تا همهمان برای کارهایم دلیلی داشته باشیم و خانوادهام بتوانند برایم دل بسوزانند. آرزو میکنم که ای کاش کسی به من صدمه زده بود تا میتوانستم آنرا بهانه کنم و بگویم دلیل ناراحتیام این است. اما هرگز بهانهای برای این منی که بودم، نداشتم. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
اگر ناگهان به پا خیزیم و کارنامه زندگی مان را به دست پدرانمان بدهیم چه خواهند کرد؟ و روزی که جنگ به آخر برسد از ما چه انتظاری میتوانند داشته باشند؟ مایی که سالیان دراز شغلمان کشتن انسانها بوده است. کشتن. اولین حرفه و شناخت ما از زندگی تنها یک چیز بوده است: مرگ. بعدها چه بر سرمان خواهد آمد؟ و از ما چه کاری ساخته خواهد بود؟ در غرب خبری نیست اریش ماریا رمارک
ماریا کاسارس به آلبر کامو
شنبه شب، اول ژانویهٔ ۱۹۴۹
من اینجا هستم، «راضی» ، در حال صحبت با تو. «چهره به چهره».
فقط (از خوشحالی دلم میخواهد بخندم) حرفها بسیار زیاد و بسیار غلیظ و بسیار انبوه است. اما نترس: تمام چیزهایی که در من تلنبار شده و وول میخورند، هم کهنه و هم نو، آشفته و درهم هستند و بهنظرم مثل عصارهٔ مذاب پر از شیرهاند و فکر نمیکنم ممکن باشد که یکهو از ذهنم ناپدید شوند.
وای که میترسم. من هم بهطرزی وحشتناک میترسم و کاشکی مرا ببینی که چطور خم شدهام تا این گنجی را که بهتازگی کشف کردهام حفظ کنم و پنهان نگهش دارم. بهخیالم که متوجه بزرگ شدن ناگهانیام بشوی. آن وقت کمتر خواهی ترسید.
از طرفی، انگار این قضیه خیلی معلوم است. من اما میترسم و نمیدانم چرا. اولینبار است که در زندگیام وقتی کسی زیاد بهم نگاه میکند چشمهایم را پایین میاندازم. نامههای عاشقانه آلبر کامو به ماریا کاسارس (خطاب به عشق) جمعی از نویسندگان
زمانی که به دنیا میآیی از تو نمیپرسند که میخواهی یا نه!
زمانی که به دنیا میآیی نمیتوانی پدر و مادرت یا کشوری را که در آن خواهی بود انتخاب کنی!
زمانی که میآیی نمیتوانی بدانی آنها ثروتمند هستند یا فقیر و یا آن قدر زنده خواهند ماند تا تو آنها را ببینی یا نه؟! پارسیان و من (رستاخیز فرا میرسد) آرمان آرین
وای عشق من! دلم میخواست از جسم و جان باکره بودم برای تو. دلم میخواست زبانی بلد بودم که قبلاً استفاده نشده بود تا برای صحبت کردن با تو به کار برم!
دلم میخواست میتوانستم معنای جدید کلمات را که تو باعث شدی کشف کنم، برایت توضیح دهم. بیشتر از هر چیز دلم میخواست میتوانستم تمام روحم را در چشمانم بگذارم و تا ابد، تا هنگام مرگم، به تو نگاه کنم. نامههای عاشقانه آلبر کامو به ماریا کاسارس (خطاب به عشق) جمعی از نویسندگان
اگر مثل خیلی از افراد دیگر کمبود عزتنفس داشته باشید، ممکن است احساس کنید که باید در همه چیز کامل باشید. اگر کامل نباشید بیرحمانه از خودتان انتقاد میکنید و بازده واقعیتان بهمرور زمان کاهش پیدا میکند. شما از کمالگرایی رنج میبرید و با استفاده از گفتوگوی درونی منفی، به خودتان میگویید که همیشه باید بینقص عمل کنید و اگر نتوانید هر کاری را بینقص انجام دهید، آنگاه هیچ ارزشی ندارید. عزت نفس به زبان ساده رني اسميت - ويويان هارت
رمان نویس کیست؟ به نظر فلوبر، رمان نویس آن کسی است که میخواهد در پس اثر خود ناپدید شود. هنر رمان میلان کوندرا
نکته مهم در مورد حرارت و گرما این است که مهم نیست چقدر گرمتان باشد یا به گرما احتیاج داشته باشید،همیشه،و در نهایت،حرارت بیش از حد تحمل میشود. شمشیر شیشهای ویکتوریا اویارد
تمام بدبختیهای من، بازیچهٔ مضحک و پیشِ پا افتادهیی بیش نیست. تمام این گرفتاریها فقط یک مگس مزاحم است که با یک تکان دست برطرف میشود… بدبختی فقط هنگامی به سراغ من میآید که ببینم آیدای من، لبخندش را فراموش کرده است. فقط در چنین هنگامی است که تلخی همهٔ بدبختیها قلب مرا لبریز میکند.
آیدای من! اگر میخواهی پیروز بشوم، به من لبخند بزن. سکوت غمآلود تو برای من با تاریکی مرگ برابر است. به جان تو دست و دلم میلرزد، خودم را فراموش میکنم و به یادم میآید که در دنیا هیچ چیز ندارم. بدبخت سرگردانی هستم که نتوانستهام امید به پیروزی را حتی در دل بزرگ و قدرتمند آیدای خودم به وجود آرم…
لبان بیلبخند تو، آیدا! لبان بیلبخند تو پیروزی بدبختی است بر وجود من.
بگذار من به بدبختی پیروز بشوم.
لبخندت را فراموش مکن آیدا،
لبخندت را فراموش مکن
لبخندت را فراموش نکن
لبخندت را فراموش مکن
لبخندت را فراموش مکن! مثل خون در رگهای من (نامههای احمد شاملو به آیدا) احمد شاملو
سخنان یک دیوانه در نسبت با موقعیتی که در آن است پوچ است ولی نه در نسبت با دیوانگیش. تهوع ژان پل سارتر
«ممنونم که اومدی. چیزِ دیگهای ازت نمیخوام. فقط یه دقیقه پیشم باش.» بعد دستهایش را باز میکند و من میروم توی بغلش. آرام بغلم میکند؛ پس کلی فضا دارم تا نفس بکشم. بعد از چند لحظه کاملاً رهایم میکند و این منم که میتوانم تصمیم بگیرم کِی بغل تمام شود. من هم رهایش میکنم، روندِ بغلکردنمان زیادی رمانتیک نیست، اما امن است. ما هر دو مراقب همایم. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
در شهرهای کوچک چیزی به اسم گمنامی وجود ندارد. بدنامی چرا، گمنامی، نه جزء از کل استیو تولتز
آیا زندگی یک سلسله چراهایی نیست که جوابشان هم چرا است یا پاسخهای کوتاهی دارد که گاه آن پاسخها هم اشتباهی بیش نیست. ساربان سرگردان سیمین دانشور
سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این قصه ی عاشقانه ی من است. تنهایی پر هیاهو بهومیل هرابال
چرا آن را ماه عسل مینامند؟ ماهی که از عسل درست شده -مثل اینکه خود ماه یک کره ی سرد بدون هوای خشک پر از چاله چولههای آبله مانند نیست- و مثل یک آلوی درخشان طبیعی در دهان آب میشود و مثل هوس میچسبد و آنقدر شیرین است که دندانتان را درد میآورد. یک نورافکن گرم نه در آسمان، که در درون خودتان میدرخشد. آدمکش کور مارگارت اتوود
هرگز کینه از دل آدمها ریشه کن نمیشه… قلب آدمها کینه را بهتر از محبت نگه میداره… قصر پرندگان غمگین بختیار علی
آدمها گاهی بدترین ایرادها را از خودشان میگیرند ولی تحمل شنیدن نصف آن را از زبان دیگران ندارند. بعد از پایان فریبا وفی
هنگامیکه با دوستانتان هستید و او به میان میپرد و میگوید که فلان کار خوب ایده او بوده، در حالیکه فکر شما بوده است، هیچ هیاهویی به راه نیاندازید. او نیاز دارد که به دیگران نشان دهد رییس اوست. حرفها و رفتار او را در مقابل دوستان مشترکتان تصحیح نکنید یا اشتباهی که مرتکب شده را «لو» ندهید، زیرا در این صورت حس خواهد کرد که مردانگیاش زیر سوال رفته است. این کار مانند این است که مادری پسر کوچکاش را در مقابل دوستانش سرزنش کند. وقتی در جمع و میان دیگران هستید، او نیاز دارد که «ظاهر» را حفظ کند. زنان زيرك (چرا مردها عاشق زنان زيرك ميشوند) شری آرگو
نایت ساید پر از ارتباطات غیر منتظره است. قهرمانها،الههها و هیولاها همه همدیگر را میشناسند. بعضی وقتها به عنوان دوست،بعضی اوقات به عنوان دشمن. بعضی وقتها هم هر دو…اینجا اینطور جایی است. نایت ساید 9 (رستاخیزی دیگر) سیمون گرین
شاید خیلی سخت باشه، اما از نظر روانشناسی، زنها برای اینکه بتونن به زندگی عادی برگردن، معمولا نیاز دارن انتقام بگیرن. 1 عضو غیروابسته هاروکی موراکامی
نمیدانم جایی خواندهام یا به فکر خودم رسیده که هیچ آدمی در لذتبردنهایش ریاکار نیست. سقوط آلبر کامو
از همین نگرانم. آدم به کسی یا چیزی عادت میکند و آنوقت، آن کس یا آن چیز قالش میگذارد. دیگر هیچ باقی نمیماند. آنهایی را که میگذارند و میروند، دوست ندارم. این است که اول خودم میگذارم و میروم. این طوری مطمئنتر است. خداحافظ گاری کوپر رومن گاری
چیزی که در مورد د. ب. اذیتم میکنه اینه که اون این همه از جنگ بدش میآد ولی تابستون پیش این کتاب وداع با اسلحه رو داد بخونم. گفت کتاب محشریه. اصلا سر در نمیآرم. کتابه درباره این یاروئهس – ستوان هنری – که مثلا قراره خیلی شخصیت باحالی باشه. نمیفهمم چطوری د. ب. میتونه هم از جنگ متنفر باشه و هم از کتاب مزخرفی مث این خوشش بیاد. یا چطوری میتونه هم کتاب مزخرفی مث وداع با اسلحه رو دوس داشته باشه هم کارای رینگ لاردنر یا اون یکی رو که خیلی دوس داره، گتسبی بزرگ. وقتی اینا رو بهش گفتم خیلی ناراحت شد و گفت کوچیکتر از اونم که ارزششو بفهمم. ولی من این جور فکر نمیکنم. منم کارای رینگ لاردنر و گتسبی بزرگ رو دوس دارم. دیوونه گتسبی بزرگم. من که دیوونهشم… ناطور دشت جروم دیوید سالینجر
هیچچیز بالاتر از آن نیست که لذتطلبی ببیند مردم در لذاتش سهیم میشوند. لذتطلب حقیقی و مخلص میتواند از لذات خود چشم بپوشد، بهشرطیکه ببیند همهی مردم از زندگی خود لذت میبرند. لیدی ال رومن گاری
#نگاه مثل دستی است که میخواهد آب روان را در خود نگاه دارد و این مقایسه نیرویی باور نکردنی در من ایجاد میکند. آری، #چشم متوجه میشود ولی دقت نمیکند، باور میکند ولی نمیپرسد، دریافت میکند ولی جست و جو نمیکند. خالی از خواهش، بی گرسنگی، بی پیکار. ظرافت جوجهتیغی موریل باربری
خیلی دوستت دارم. من عادت نکردهام کسی را اینطور دوست داشته باشم. خیلی فرسوده شدهام با این طغیانی که گاه آرام میگیرد و گاه چنین شدید و هر روز بیشتر و بیشتر وجودم را تسخیر میکند تا مرا با خود ببرد… اما به کجا؟ کمی ازش میترسم. چقدر یکهو دلم برایت تنگ شد، اگر تصمیم بگیری که نباشی، اگر مجبور شوم با فکر نبودنت سر کنم چه میشود؟ امشب دارم مدام به آن فکر میکنم و سرگیجهای گرفتهام که اگر مجبور نمیشدم بیدارت کنم، حتماً لباس میپوشیدم و یکراست به خانهات میآمدم چون فقط تو میتوانی آرامم کنی. نامههای عاشقانه آلبر کامو به ماریا کاسارس (خطاب به عشق) جمعی از نویسندگان
همیشه فکر میکنیم چیزی که خوشحالمون کنه و بهمون لذت بده، هر چیزی که ما رو آروم کنه و بهمون کمک کنه، هر چیزی که ما رو به جلو هل بده، باید کمی بیشتر عمر کنه؛ چند ساعت، چند هفته، چند ماه، یک سال. همیشه فکر میکنیم چیزها یا آدمها چه زود تموم میشن، هیچوقت فکر نمیکنیم لحظهی درستی وجود داره. همون لحظهای که میگیم «خوبه، کافیه. تا همین جا بسه. از حالا به بعد هر اتفاقی میخواد، بیفته. اتفاق بد، وخیم، سیاه.» شیفتگیها خابیر ماریاس
اصل این است که آدم از داوریکردن بپرهیزد و بتواند هر چندوقت یکبار با صدای بلند به بیلیاقتی و ناشایستگیاش اعتراف کند. سقوط آلبر کامو
کلمه هایم اشک هایم هستند، چشم هایم دهانم. متنهایی برای هیچ ساموئل بکت
مارتا گفت: زیباترین گیاه دنیاست! چرا نگه داشتنش باید این قدر سخت باشه ؟
آلنوش شکلک در میآورد «نگه داشتن چیزهای زیبا آسان نیست، مثل نگه داشتن من!» 3 کتاب (مثل همه عصرها طعم گس خرمالو 1 روز مانده به عید پاک) زویا پیرزاد
آدم به انتظار رسیدن به موقعیتی محال خو میکند. عمق وجودش امن و آرام و منفعل است و باور نمیکند که آن موقعیت هرگز پیش نمیآید. اما درعینحال هیچکس به کل ناامید نمیشود. این بیقراری، ما را هوشیار نگه میدارد و نمیگذارد راحت و آسوده به خواب برویم. بالأخره بعیدترین اتفاقات هم یک روز رخ دادهاند و این را هر کسی میفهمد. حتی آنها که از تاریخ یا حوادث دنیای قبل یا حتی دنیای حال چیزی نمیدانند؛ دنیایی که همگام با تردیدآنها پیش میرود… شیفتگیها خابیر ماریاس
هنر میتواند از طریق یادآوریهای بهموقع و شهودی دربارهٔ تعادل و خوبی که هیچوقت نباید فرض کنیم به اندازهٔ کافی دربارهشان میدانیم کمک کند در وقتمان صرفهجویی کنیم؛ و زندگیمان را نجات دهیم. هنر همچون درمان آلن دوباتن
بزرگترین نیروی فکری تاریخ بشر، حماقت است. باید در مقابل آن سر تنظیم فرود آورد، به آن احترام گذاشت؛ چون همه جور معجزه ای از آن ساخته است. خداحافظ گاری کوپر رومن گاری
تصور نمیکنم در بهشت جایی برای خنده وجود نداشته باشد: هر کس خندیدن کودکی را نظاره کرده باشد، هر چیز در این و در آن زندگی را به چشم دیده است. 30 اثر از کریستین بوبن کریستین بوبن
«هر کسی درگیر مشکلات خودش است، زندگی خودش، ناراحتیهای خودش و ما انتظار داریم که مردم متوجه زندگی ما باشند. ناراحتی مرا ببین. به خاطر من ناراحت باش. بیا توی زندگی من. به مشکلات من اهمیت بده. مواظب من باش.» با کفشهای دیگران راه برو (تا با کفشهای کسی راه نرفتهای دربارهاش قضاوت نکن) شارون کریچ
از زمانی که فردی از شدت بیماری به حال مرگ میافتد، تنهاست و تنها هم میمیرد. دوستان تظاهر میکنند که تا گور همراه اویند اما پیش از جایگرفتن در گور، نظرشان عوض میشود و همه تلاششان را میکنند تا به مردمان زنده و به چیزهایی که درک میکنند، بازگردند. مامان و معنی زندگی (داستانهای رواندرمانی) اروین یالوم
اگرچه ایدهٔ ضعف قدرت به ما توصیه میکند که این باور را در ذهن خود روشن کنیم که تمام ویژگیهای خوب این شخص جدید نیز بالاخره در دورهٔ مهمی از زندگی به رفتارهای دیوانهکنندهٔ دیگری ربط دارد. ممکن است ندانیم که چطور ما را عصبانی خواهد کرد، اما میتوانیم مطمئن باشیم که این کار را خواهد کرد. باید قبل از اینکه به این عشقهای گذرا راه بدهیم از خودمان بپرسیم که جنبههای واقعاً خوبِ غریبهها چطور میتوانند به یک مشکل تبدیل شوند. صبر داشتن خارقالعاده است، اما همین شخص در برخی جاها منفعل بهنظر خواهد رسید. وقتی واقعاً لازم است عجله کنید، او شتابی به خرج نخواهد داد. وقتی میخواهید سریع از فروشگاه خارج شوید او با دیگران شروع به گپوگفتی طولانی میکند. باغبان هر روز صبح زود بیرون میرود تا باغچه را مرتب کند و دنبال حلزون بگردد، در حالی که دوست دارید صبح زود در تخت گرم و نرم کنار هم باشید. نمیدانیم دقیقاً چه مشکلاتی پیش میآید. اما باید کاملاً مطمئن باشیم که مشکلات بسیاری در میان خواهد بود. آرامش (مجموعه مدرسه زندگی) آلن دوباتن
این احساس که: ((اینجا لنگر نمیاندازم.) ) و درست همان موقع طغیان دریای نگهدارنده ات را پیرامونت حس کنی. پندهای سورائو فرانتس کافکا
من آدم صلح طلبی هستم و با مردم، دوستانه رفتار میکنم. از وقتی بچه بودم هیچوقت دست روی کسی بلند نکردم. به همین دلیل تونستم محاکمه رو به عنوان یک تماشاگر از مقامات بالا بسنجم. پس از تاریکی هاروکی موراکامی
قانون جاذبه شماره ۵۸
شما باید این موضوع را به او نشان بدهید که بی احترامی را نمیپذیرید سپس، او به شما احترام خواهد گذاشت. زنان زيرك (چرا مردها عاشق زنان زيرك ميشوند) شری آرگو
چهل #قاعده صوفی مسلکانی که دلی باز و روحی در پرواز دارند:
قاعده۳۳: در این دنیا که همه میکوشند چیزی شوند، تو «#هیچ» شو. مقصدت فنا باشد. انسان باید مثل گلدان باشد. همان طور که در گلدان نه شکل ظاهر، بلکه #خلأ درون مهم است، در انسان نیز نه ظن منیّت، بلکه معرفت هیچ بودن اهمیت دارد. ملت عشق الیف شافاک
پیش از ان واقعه ی بزرگ ،عاشق زمزمه نمیکند فریاد نمیکشد! 1 عاشقانه آرام نادر ابراهیمی
استرادلِیتِر گفت «هِی. میخوای یه لطف بزرگی در حقم بکنی؟»
گفتم «چی؟» ولی نه با میل و رغبت. همیشه از یکی میخواست در حقش لطفِ بزرگی بکنه. این خوش تیپا، یا اونایی که خیال میکنن چه (…) ان همیشه از آدم میخوان در حق شون لطفِ بزرگی بکنه. فقط چون خودشون کشته مُرده خودشونن فکر میکنن بقیه م کشته مُرده اونان. یه جورایی خنده داره. ناطور دشت جروم دیوید سالینجر
من و آتنا عاشق بازیِ گرگم به هوا بودیم. این بازی قاعدهی عجیبی داشت. بازی از این قرار بود که وقتی مجال گریختن از گرگ نبود، تو با اراده ی خودت، استاپ بلندی میگفتی و بیحرکت میماندی تا کسی بیاید و به تو دست بزند تا رها شوی و دوباره اجازه ی حرکت داشته باشی. کسی که میآمد تو را آزاد کند باید شهامت داشت و جسارت. قاعده ی عجیبِ بازی این بود که اگر کسی پیدا نمیشد، تو گرگ میشدی و باید خوی گرگی را از درونت فرا میخواندی و تا زمانی که همهی اطرافیانت را آغشته به خوی گرگی نمیکردی، بازی تمام نمیشد و تو از گرگ بودنِ رها نمیشدی. الان که فکر میکنم میبینم با این که وقتِ بازی، لذت چندانی نمیبردیم ولی فردا باز هم این بازی حرصآور را هوس میکردیم. گرگ درون زوزه میکشید و تو دلت میخواست این زوزهی سرگردان را با لمس به نفرِ بعدی منتقل کنی و از دستش خلاص شوی و اگر او خودخواسته استاپ میکرد دلت میخواست او را بدرّی.
بازی تلخ و نفسگیری بود. حتی وقتِ بازی اضطراب بالایی داشتی. اینکه چقدر ممکن است طول بکشد تا یکی بتواند بیاید و لمست کند و از خشک ماندن و گرگ شدن، نجاتت دهد؟ در بازی انتظار، تمام وجودت را دربرمیگرفت و محال است انسان باشی و ندانی انتظار چگونه میتواند کاری کند که عقربهی ساعت به لجاجت بایستد و یا حتا بدتر، خلاف جهت بگردد. اما نکتهی مهم اینجا حتا انتظار نیست بلکه این است که قاعدهی بازی، همیشه با تمام شدنِ بازی، تمام نمیشود بلکه گاهی تمام قاعدهی زندگیات میشود قاعده-ی همان بازی که وای وای وای از آن که حالا دیگر برایت بازی نیست.
در این روز و شبهای تاریک، تصویر این بازی در ذهنم میچرخید. من استاپ کرده بودم و خیلی منتظر بودم تا کسی بیاید و مرا از گرگ شدن رها کند. انتظاری هولناک در تمام روزهای تاریکتر از جهنم. نمیدانم این چه قاعدهایست که وقتی همه جا تاریک میشود، مغز بیشتر به کار میافتد. همه چیز عمق مییابد. چاه میشود و تو را به اعماق فرامیخواند. حتما همهتان تجربه کردهاید وقتی شب، چراغها خاموش میشود، تصویرِ همه چیز در ذهنتان ردیف میشود و رژه میرود. تاریکی مرا در خودم برجسته کرد. در میان تمام تصاویر خودم را میدیدم که بیهدف و ترسان میدویدم. از همهی دیوارها مثلِ روحِ سرگردان رد میشدم. گاهی سبک و بیوزن بودم و گاهی از شدت سنگینی به زحمت میخزیدم. من با نزدیک شدنِ گرگ، خودخواسته ایستادم. زیاد منتظر ماندم تا کسی برای نجات بیاید. داشتم ناامید و گرگ میشدم که کسی از دور پیدا شد. تعداد زیادی در زمین بازیِ من، گرگ شده بودند. جسارت و جنون میخواست نزدیک شدن به من، لمس و رهایی. آمد. بالاخره بعد از این همه روز سکون و سیاهی، آمد. نزدیک شد و مرا لمس کرد.
آن که آمد و مرا با دست نجاتگرش لمس کرد، آن بخشِ عمیقِ خودم بود. از عمیقترین چاه درونم خزید و خودش را بالا کشید و بیرون آمد. مرا لمس کرد و تاریکی تمام شد. قبل از آن که تنها یک چشمم دوباره به دنیا باز شود، چشمها در من گشوده شد. بازی همیشه بازی نخواهد ماند. گرگ، فقط در بازی نخواهد ماند. تنها فرقِ این دو بازی این است که اینبار گرگ را که پیدا کنم، فقط به لمس اکتفا نخواهم کرد، او را به دنیای تاریکی میفرستم تا او در تاریکی فرصت کند و با گرگِ درون خویش، تنها شود و خودش را برای رهایی از خودش فرابخواند. اسم این را انتقام نمیگذارم، تنها بازی را به قاعده ادامه دادهام. تاریکی معلق روز زهرا عبدی
ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس میکنیم. احساس انسان نابود نمیشود، پرعیارتر میشود. شبهای روشن فئودور داستایوفسکی
رها شدن و انفصال به این معنی نیست که تو اجازه ندهی تجربه در تو نفوذ کند. برعکس، تو اجازه میدهی که تجربه تمام و کمال در تو نفوذ کند:این رمز رهاسازی و ترک آن تجربه است. سهشنبهها با موری مرد پیر مرد جوان و بزرگترین درس زندگی میچ آلبوم
- کلارک تو دیگه کی هستی! واقعا که از خودراضی هستی.
-کی؟ من؟
-خودت را از هر چیزی محروم میکنی فقط با این فکر که اهلش نیستی.
-نحیر، این طورها نیست.
-از کجا میدانی نیست؟هیچ کاری نکردی. هیچ کجا نرفتی. واقعا خبر از خودت داری که کی هستی؟ من پیش از تو جوجو مویز
در بهشت ازدواج نیست. اما در زمین هست، اگر نبود، بهشتی در کار نبود و هیچ اساس و پایهای نداشت. اگر ما قرار باشد فرشته باشیم و اگر بین آنها چیزی به اسم زن و مرد وجود ندارد، پس به نظر من یک جفتِ ازدواج کرده، یک فرشته درست میکنند. یک فرشته باید بالاتر از یک انسان باشد. پس من میگویم که یک فرشته روحِ یکی شدهٔ مرد و زن است: آنها در روز قیامت، با همدیگر برمیخیزند، به عنوان یک فرشته. رنگینکمان دیوید هربرت لارنس
عاشق روح تو هستم. اگر اجازه دهی جلویت زانو میزنم. نامههای عاشقانه آلبر کامو به ماریا کاسارس (خطاب به عشق) جمعی از نویسندگان
نفس عمیقی کشیدم. وقتی از پلههای اضطراری بالا میرفتم به طرز عجیبی حس میکردم چاهایم مال من نیست اما قاطعانه به خودم نهیب زدم که فقط یک حس است و از اضطرابم است میتوانم بر آن غلبه کنم…
روی پاشنه پا نشستم و دستم را روی دیوار کنارم گذاشتم، سرم را بالا بردم و نفس عمیق و بلندی کشیدم. همه چیز عالی بود و هیچ مشکلی وجود نداشت. من موفق شده بودم. بعد چشمانم را باز کردم، نفس در سینه ام حبس شد… پس از تو جوجو مویز
اعتماد کردن به خودتان درخصوص زندگی شخصیتان هر شکی که در اعتماد به خودتان دارید از تصمیمهای بد گذشتهتان نشئت میگیرد. هرچه تصمیمهای بد بیشتری گرفته باشید، اعتماد کردن به خودتان برای شما سختتر است. احساس میکنید برای پیشبرد زندگیتان نمیتوانید تصمیمهای درستی بگیرید. احتمال دارد تاکنون کسی به شما نیاموخته باشد که چگونه باید تصمیمهای خوبی بگیرید. با آموختن اینکه چگونه تصمیمات خوبی بگیرید و تثبیت عادت به آن، بهتدریج برای خودتان یک منبع قابلاعتماد میسازید. عزت نفس به زبان ساده رني اسميت - ويويان هارت
گیلبرت با ملایمت گفت: «خدا میداند وقتی عشق یا غمی عمیق، کسی را فرا میگیرد، قدرتی شگرف پیدا میکند.» آنی شرلی در خانه رویاها (جلد 5) لوسی ماد مونتگومری
میدانید چرا نسبت به کسانی که از دنیا رفتهاند، منصفتر و بخشندهتر میشویم؟ دلیلش خیلی روشن است: چون نسبت به آنها دیگر دینی نداریم! ما را آزاد میگذارند، میتوانیم از وقتمان هرطور که میخواهیم، استفاده کنیم. به طور خلاصه در یک مجلس مهمانی یا همنشینی با یاری مهربان، به تحسین از فرد درگذشته بپردازیم اما اگر مجبور به انجام چنین کاری شویم، فقط از راه مراجعه به حافظه انجام خواهد گرفت و حافظه هم در اینگونه موارد، ضعیف است. سقوط آلبر کامو
ما انسانها آنقدر درگیر گذشته و آینده هستیم که فقط میتوانیم در لحظه #حال اندکی پرسه بزنیم. درمان شوپنهاور اروین یالوم
این مذاکرات اهمیت زیادی داشت چون دشمنان ما نباید متوجه میشدند که ما اصلا سلاح اتمی نداریم. امونرا ویکتور پلوین
کُمدی بزرگ ریاکاری انسان هرگز پایان نمیگیرد؛ از هیچ طرف. و چه خوشت بیاید، چه نیاید، جالبترین نمایش است. دیوانگی در بروکلین پل استر
من برای اینکه جذب کتابی شوم، به نوشتهای زیروروکننده نیاز نداشتم. من فقط یک قصهٔ خوب، شخصیتهای جالبتوجه و پسزمینهٔ جالب میخواستم. البته، ادبیاتِ عمیقاً تأثیرگذار پل استر، موریل باربری و کریس کلیو را دوست داشتم، اما داستانهای سادهتر هم رضایتبخش بودند. تولستوی و مبل بنفش نینا سنکویچ
اگه جوانتر بودم، مشکلی نبود و میتونستم خودم رو عوض کنم. میتونستم خیلی امیدوار باشم، اما الان چی؟ توی سنوسالی که الان هستم، بار گذشته داره رو شونههام سنگینی میکنه. جوریکه فکر میکنم هرگز نمیتونم گذشته رو جبران کنم. 1 عضو غیروابسته هاروکی موراکامی
آدمها زیادهرویهای عشاق را میپذیرند، البته نه همهی آنها را. در مواقعی عشق به قدری زیاد میشود که دلایل دیگر، نامربوط به نظر میرسد. مثلا میگویند «آنقدر دوستش داشتم که نفهمیدم دارم چهکار میکنم.» دیگران با شنیدن این حرف، مثل پیرهای فرزانه سر تکان میدهند. انگار این حس برای همه آشناست. «اون زن کلا به خاطر اون مرد زنده بود. مرد تمام دارایی زن بود. میتونست همه چیز رو فدای اون کنه. هیچ چیزی براش مهم نبود.» و این توجیهی میشود برای تمام اعمال بد و خفتبار و حتی دلیلی برای بخشش آن فرد. شیفتگیها خابیر ماریاس
در تبادل نظر مکتوبی از وی (شوپنهاور) سوال شد که آیا ازدواج خواهد کرد؟
_قصد ندارم ازدواج کنم، زیرا تنها باعث نگرانی ام میشود.
و چرا این طور خواهد شد؟
_حسودی خواهم کرد، زیرا همسرم به من خیانت خواهد کرد.
چرا این اندازه اطمینان دارید؟
_زیرا لایق آن خواهم بود.
چرا اینگونه است؟
_زیرا ازدواج کرده ام! درمان شوپنهاور اروین یالوم
دیکتاتوری رژیمی است که در آن مردم به جای فکر کردن نقل قول میکنند. و همه هم از یک کتاب نقل قول میکنند. مکتب دیکتاتورها اینیاتسیو سیلونه
شما برای کمک به بزرگسالان و کودکان در پرورش عزتنفسشان ابتدا باید آنها را باور کنید، حتی اگر آنها خودشان خودشان را باور نداشته باشند. درواقع وقتی آنها خودشان را باور ندارند شما باید بیشتر باورشان کنید. بر زبان آوردن کلمات روحیهدهنده و دلگرمکننده و حمایت از دیگران برای کمک به آنها لازم است. عزت نفس به زبان ساده رني اسميت - ويويان هارت
بهترین حالت این است که آدم از اتفاق خوبی که قرار است بیفتد باخبر باشد درست مثل موقعی که مردم میدانند که قرار است در یک روز بهخصوص خسوف اتفاق بیفتد یا کسی بداند که قرار است برای کریسمس به اون میکروسکوپ هدیه بدهند. از طرفی بدترین حالت هم این است که آدم از اتفاق بدی که قرار است بیفتد باخبر باشد درست مثل موقعی که آدم میداند قرار است در یک روز بهخصوص برای پر کردن دندانش به دندانپزشکی برود یا قرار است برای تعطیلات به فرانسه برود. اما من فکر میکنم که از همه بدتر این حالت است که آدم نداند اتفاقی که قرار است بیفتد خوب است یا بد. ماجرای عجیب سگی در شب مارک هادون
آیا به من فکر کردهای، دیشب، نیمهشب. من، با تمام توانم، در هوست، با همهٔ هیجان عشق، به تو فکر کردهام. نامههای عاشقانه آلبر کامو به ماریا کاسارس (خطاب به عشق) جمعی از نویسندگان
هیچ هنری از این سختتر نیست که به خودت بیاموزی انتظار نکشی… خدایا… خدایا، انسان چه موجود پر از انتظاری است. چه موجود ناتوانی است. در مقابل وسوسه آن مژدهای که هرگز نمیرسد و میباید تا قیامت در انتظارش بمانی… من امشب به شما میگویم انسان نامنتظر هیچ چیز ندارد. بیانتظاری یعنی ویرانی. انتظار نکشیدن، برای ابد پایان یافته است. آخرین انار دنیا (پالتویی) بختیار علی
قانون جاذبه شماره ۴۰
هنگامیکه غر میزنید، این شمایید که تبدیل به «مشکل» میشوید و او شما را، با خاموش کردن صدایتان حل میکند. اما وقتی غر نمیزنید، او مشکل را حل میکند. زنان زيرك (چرا مردها عاشق زنان زيرك ميشوند) شری آرگو
دانستن دامن معصومیت انسان را لکه میاندازد… همه ی آتها که رازها را میدانند دیگر معصوم نیستند. ادراک راز، انسان را میآلاید. تا وقتی معصومیم که هیچ چیز نمیدانیم… آخرین انار دنیا بختیار علی
دوستی اغلب بر پایه حقارت حریف استوار است. قمارباز (از یادداشتهای 1 جوان) فئودور داستایوفسکی
مرگ با همه بدیهایش، دلها را به رحم میآورد تا از خوبیها قصه ببافند! … کتیبهها شعبان مرتضیزاده نوری
کریگ آنجا ایستاده و منتظر است من چیزی بگویم. یکسالونیم است که واقعاً یکدیگر را لمس نکردهایم. ما هنوز یکدیگر را بهعنوان آدمهای جدیدی که هستیم، لمس نکردهایم. ترسیدهام و ترس را توی چهرهٔ او هم میبینم. با صدای بلند میگویم: «همهچی خوبه. منم ترسیدهم. بیا اینجا!» جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
خدا کبر را دوست ندارد. میخواهد متواضع باشیم. از این رو، حتی در قضایایی که حق کاملاً با ماست، نباید برتری خود را به رخ بکشیم… و او در عین حال میخواهد بشناسیمش. از این رو، #متعادل و سنجیده رفتار کردن و همیشه #هوشیار بودن از مستانه گشتن بهتر است. دل صوفی همیشه هوشیار است. ملت عشق الیف شافاک
تا وقتی وحشت از زندگی ات رخت نبسته نمیفهمی ترس تا چه اندازه زمان بر است جزء از کل استیو تولتز
بین آدم کوری که خوابیده و آدم کور دیگری که بدون دلیل چشمش را باز میکند، خیلی اختلاف وجود دارد. کوری ژوزه ساراماگو
- قانون سوم تغییر رفتار میگوید «آن را ساده کنید».
- موثرترین فرم یادگیری، تمرین کردن است نه برنامهریزی.
- بر روی عمل کردن تمرکز کنید، نه حرکت کردن.
- شکلدهی به عادت، پروسهای است که در آن، رفتار بهتدریج و از طریق تکرار به سمت ناخودآگاه حرکت میکند.
- مدتزمانی که یک عادت را اجرا میکنید، بهاندازهٔ تعداد دفعاتی که آن عادت را انجام میدهید اهمیت ندارد. عادتهای اتمی جیمز کلیر
قانون جاذبه شماره ۵۰
مردها با زنان به همانگونه رفتار میکنند که با مردان. آنها خود را خونسرد نشان میدهند چون نمیخواهند درمانده و ضعیف به نظر بیایند. زنان زيرك (چرا مردها عاشق زنان زيرك ميشوند) شری آرگو
اشک ریختن هیچ فایدهای ندارد. من بهقدری گریه کردهام که با اشکهایم رود بایکال میتواند پر شود، اما این هیچ چیز را تغییر نداد جایی دیگر بهاری دیگر آدرین جونز
من عاشق مسافرت بودم. اما آخرش این شد که به رم و آتن سفر کردم. خب، همه چیز خوب بود اما از قسمتهای باستانی این شهرها چیزی جز خرابه باقی نمانده است و شکوه و عظمت آنها هم فرقی با چلتنهامِ خودمان ندارد. از اینکه دوباره به خانه برگشم خوشحال بودم. خواستگاری به سبک روستایی (1 کمدی کوچک برای 2 صدا) نمایشنامه جورج برنارد شاو
اندوه یک پاککُن است. حس میکنم از همهچیز جز رنج و ترس پاک شدهام. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
دوست داشتن یه نفر مثه این میمونه که آدم به یه خونه اسباب کشی کنه. اولش آدم عاشق همه چیزهای جدید میشه. هر روز صبح از چیزهای جدید شگفت زده میشه که یکهو مال خودش شده اند و مدام میترسه یکی بیاد تو خونه و بهش بگه که یه اشتباه بزرگ کرده و اصلا نمیتونسته پیش بینی کنه که یه روز خونه به این قشنگی داشته باشه، ولی بعد از چند سال نمای خونه خراب میشه، چوب هایش در هر گوشه و کناری ترک میخورن و آدم کم کم عاشق خرابیهای خونه میشه. آدم از همه سوراخ سنبهها و چم و خم هایش خبر داره. آدم میدونه وقتی هوا سرد میشه، باید چه کار کنه که کلید توی قفل گیر نکنه، کدوم قطعههای کف پوش تاب میخوره وقتی آدم پا رویشان میگذاره و چه چوری باید در کمدهای لباس رو باز کنه که صدا نده و همه اینا رازهای کوچکی هستن که دقیقا باعث میشن حس کنی توی خونه خودت هستی. مردی به نام اوه فردریک بکمن
دریا افسون چیزهایی را دارد که شبها ساکت نمیمانند، برای زندگی ناآرام ما رخصت خوابند، قول اینند که همه چیز، هیچ چیز نخواهد شد؛ چون چراغ خواب کودکان که با روشنیاش کمتر احساس تنهایی میکنند. خوشیها و روزها مارسل پروست
همه چیز بستگی به انتخاب من داشت ، میتوانستم از واقعیت چیزهای ساده ای که برابر چشمانم میآمدند فراتر بروم. سومین پلیس فلن اوبراین
نامه هشتم
عزیز من!
بی پروا به تو میگویم که دوست داشتنی خالصانه ، همیشگی، و رو به تزاید، دوست داشتنی ست بسیار دشوار - تا مرزهای ناممکن - اما من نسبت به تو، از پس این مهم دشوار، به آسانی بر آمده ام ؛ چرا که خوبی تو، خوبی خالصانه، همیشگی و رو به تزایدی ست که امر دشوار را بر من آسان کرده است و جمیع مرزهای ناممکن را فرو ریخته.
امروز که روز تولد توست، و حق است خانه را به مبارکی چنین روزی گل باران کنم، اگر تنها یک غنچه ی فروبسته ی گل سرخ به همراه این نامه کرده ام دلیلش این است که گمان میکنم، عصر ، بچهها ، و شاید برخی از دوستان و خویشان، با گلهایشان از راه برسند. و این، البته، شرط ادب و مهمان نوازی نیست که ما، همه ی گلدانها را اشغال کرده باشیم.
گلدان ، خانه ی محبت دوستان ماست. 40 نامه کوتاه به همسرم نادر ابراهیمی
زن در روحش هزاران پرنده احساس کرد؛ پرندههای کاغذی، پرندههای پردار، پرندههایی با قلب و مغز و گوشت که توی آسمان پرواز میکردند و سمت درختهای آرزو میرفتند. دختری که ماه را نوشید کلی بارنهیل
جونکندنی سختتر از این نیست، هیچی نمیتونه عذابآورتر از ندونستن باشه، ندونستنی که هرگز پایانی نداره. دختری در قطار پائولا هاوکینز
به دست آوردن دوستی چندان ساده نیست. کسب آن، زمان زیادی لازم دارد و دشوار هم هست؛ اما وقتی به دست آمد، دیگر امکان از دست دادنش وجود ندارد، باید با آن مواجه شد. به ویژه باورتان نشود که دوستانتان وظیفهدارند هر شب به شما تلفن کنند تا بدانند به راستی آن شب قصد خودکشی ندارید یا سادهتر از این همنشین و همصحبتی نمیخواهید یا تصمیم نگرفتهاید از خانه بیرون بروید. اما نه! اگر آنها تلفن کنند خیالتان آسوده، شبی خواهدبود که میدانید تنها نیستید یا به شما خوش میگذرد و زندگی بر وفق مرادتان است. سقوط آلبر کامو
اگر بخواهید با تعریف خودتان از حقیقت زندگی کنید، باید بپذیرید راهی را طی کنید که در ابتدا دردناک و در نهایت موجب پیداکردن مقصود و آرامش است. هر روز دیوید لویتان
خیلی سادهس. دیوونه بشید. دیوونگی و جادو به هم متصلن. من که فکر میکنم هستن. هر روز دنیا میچرخه. هر روز من یه چیز درخشان از زیر سنگا پیدا میکنم. کاغذای درخشان. حقیقت درخشان. جادوی درخشان. درخشان، درخشان، درخشان. دختری که ماه را نوشید کلی بارنهیل
و حالا میدانست که یک مرد محکوم چه احساسی دارد، گرچه خودش مرتکب هیچ جرمی نشده بود. زمانی که برایش به جا مانده بپد، ارزشمند بود، ولی او نمیتوانست در این زمان اندک کار چشمگیری انجام بدهد. تابستان آن سال دیوید بالداچی
ازم پرسید: بابایی ما پولداریم؟
گفتم: نه ما طبقه متوسط رو به پایینیم.
پرسید: یعنی چی ؟
گفتم: یعنی نه آنقدر داریم که ندونیم باهاش چی کار کنیم نه اون قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون.
آن وقت بهش گفتم: متوسط بودن حال به هم زنه گل گیسو. تا میتونی ازش فرار کن. پشت سرت جاش بذار… نذار بهت برسه کافه پیانو فرهاد جعفری
تا زمانی که بهاندازهٔ آدمهای مورد ستایشتان تلاش نکردید، هیچوقت نمیتوانید موفقیتشان را به شانس و ژنتیک ارتباط دهید. عادتهای اتمی جیمز کلیر
پروانهای سیاه، بالهای گسترده. مارینا کارلوس روئیت ثافون
در بیمارستان وقتی صحبت از مردن کنی هیچ کس نمیشنود ؛می توانی اطمینان داشته باشی که الان یک چاه هوایی پیش میآید و گوش همه کر میشود! اسکار و بانوی صورتیپوش اریک امانوئل اشمیت
خودش در خودش روی خودش تف انداخت آذر ماه آخر پاییز ابراهیم گلستان
آدم باید عادت کند. به کمترینها عادت کند. هر چه کمتر بخواهی به چیزهای کمتری راضی میشوی. کشور آخرینها (سفر آنا بلوم) پل استر
- خوب، اگر با کلمات میونه ندارید، چطور فکر میکنید؟
- سعی میکنم اصلا فکر نکنم، قربان. ولی بعضی وقتها خیال پردازی میکنم.
- مگر با هم فرق دارند؟
بله، قربان، خیلی فرق دارن. خیال پردازی برای اینه که آدم به چیزی فکر نکنه. اون وقت خیلی خوشه. خداحافظ گاری کوپر رومن گاری
شهرها را نبود ما غریب نمیکند. شهرها در فقدان انسان، امتداد مییابد. بار دیگر شهری که دوست میداشتم نادر ابراهیمی
وقتی شما به مردی احساس مرد بودن میدهید، آن حس خاص بودن، آن حس اسطوره بودن را به او میدهید، میتوانید از او هر کاری را بخواهید و او با سر برای انجام آن خواهد رفت. اگر او کاری را انجام نمیدهد، تنها به این خاطر است که شما غر میزنید. او تنها زمانی کاری را انجام میدهد که خودش بخواهد و اینک که او را ستایش هم میکنید، راجع به انجام آن احساس خوبی نیز پیدا میکند. زنان زيرك (چرا مردها عاشق زنان زيرك ميشوند) شری آرگو
من زن زیرکی را میشناسم که همسرش او را میپرستد. وقتی مرد به او زنگ میزند، حتی اگر مشغول لاک زدن ناخن پایش باشد باز هم میگوید: «ممنون که زنگ زدی عزیزم، ولی الان کمی سرم شلوغ است.» زنان زيرك (چرا مردها عاشق زنان زيرك ميشوند) شری آرگو
همه هنرها با معجزه رابطه نزدیک دارند. خداحافظ گاری کوپر رومن گاری