رمان ایرانی

این 1 فصل دیگر است

‹‹ ... سر ظهر منتظر دختر بود. باران می‌بارید و او خیس شده بود اما عین خیالش نبود. دختر را دید که بارانی پوشیده و یک چتر دستش گرفته و دارد می‌آید طرفش. اولین باری بود که با یک دختر قرار می‌گذاشت...››

مرکز
9789643059873
۱۳۸۸
۱۴۶ صفحه
۹۶۹ مشاهده
۳ نقل قول
صفحه نویسنده مرجان شیرمحمدی
۷ رمان مرجان شیرمحمدی نویسنده و بازیگر ایرانی است؛ در ادبیات داستانی و سینمای ایران حضوری شناخته‌شده دارد. او با تهران، ایران پیوند دارد و همین زمینه در نگاه و جهان آثارش رد پیدا کرده است. آثار داستانی او معمولا با رابطه‌های انسانی، تجربه زنان و فضاهای شهری درگیرند. شیرمحمدی از حساسیت تصویری و روایی بهره می‌گیرد و به جزئیات عاطفی شخصیت‌ها توجه دارد. حضور او میان سینما و ادبیات باعث شده تجربه هنری‌اش چندمسیره باشد. برای مخاطب فارسی، آثار او می‌تواند تجربه‌ای از داستان شهری و ...
دیگر رمان‌های مرجان شیرمحمدی
آذر شهدخت پرویز و دیگران
آذر شهدخت پرویز و دیگران صف ماشین‌های خانواده دیوان‌بیگی وارد سرازیری پارکینگ فرودگاه شد و همگی به دنبال هم در یک ردیف خالی پارک کردند. دیوان‌بیگی بعد از مدت‌ها، پشت ماشین خودش نشسته بود و شهدخت در کنارش و آذر پشت. درهای ماشین‌ها یکی یکی باز شد و همه به جز فرناز و بچه‌ها که نیامده بودند، از ماشین‌ها بیرون آمدند. اسکندر برای پیدا کردن ...
خانه لهستانی‌ها (1 داستان)
خانه لهستانی‌ها (1 داستان) مرجان شیرمحمدی داستان‌نویسی است شناخته‌شده. او در سال‌های گذشته چندین کتاب منتشر کرده که از اقبال مناسبی برخوردار بوده‌اند و پای‌شان به سینما نیز باز شده است. تازه‌ترین نوشته او یعنی خانه لهستانی‌ها احتمالا متفاوت‌ترین‌شان هم هست. این رمان داستان آدم‌هایی است ساکن خانه‌ای بزرگ در جنوب تهران، خانه‌ای بازمانده از سال‌های دور. داستان در زمانه پهلوی دوم می‌گذرد ...
گیلدا
گیلدا رمان «گیلدا» نوشته‌ی مرجان شیرمحمدی روایت زندگی زنی به همین نام است که در مرکز داستان قرار دارد. گیلدا درگیر ماجرای زمین‌های موروثی خانواده‌اش است؛ زمین‌هایی که عمویش با سندسازی به نام خود کرده. او برای پس گرفتن این حق، وارد مسیری پر از کشمکش می‌شود و با آدم‌هایی از طبقات و موقعیت‌های مختلف اجتماعی روبه‌رو می‌گردد. بخش زیادی از ...
1 جای امن (7 داستان کوتاه)
1 جای امن (7 داستان کوتاه) از آن‌جایی که ایستاده بودم، چیزی نزدیک به پانصد تا کله‌ی تراشیده و نتراشیده دیدم که داشتند سرک می‌کشیدند. فوری خودم را پس کشیدم کافی بود یکی‌شان ما را ببیند و قیامتی بشود. آن وقت بود که دیگر هیچ‌کس حریفشان نبود. باورم نمی‌شد. این بچه‌ها از صبح پشت در بسته ایستاده بودند. حالا که این تو بودم، انگار با آن‌ها ...
مشاهده تمام رمان های مرجان شیرمحمدی
مجموعه‌ها