سانتیاگو نازار، روزی که اعلام شده بود به قتل میرسد، در ساعت پنج و سی دقیقه صبح، از بستر خواب برخاست و آماده شد تا به پیشباز اسقف که قرار بود با کشتی وارد بندر شود، برود.
۸۳ رمان
گابریل گارسیا مارکز نویسنده و روزنامهنگار کلمبیایی و برنده نوبل ادبیات بود. او در آراکاتاکا به دنیا آمد و کودکیاش در فضایی گذشت که بعدها در شکلگیری جهان داستانی ماکوندو نقش مهمی پیدا کرد.
مارکز کار خود را با روزنامهنگاری آغاز کرد و همین نگاه دقیق به واقعیت در داستانهایش ماند. اما واقعیت در آثار او خشک و روزمره نمیماند؛ با افسانه، حافظه، خواب و تاریخ آمریکای لاتین در هم میآمیزد.
«صد سال تنهایی» او را به چهرهای جهانی تبدیل کرد. «پاییز ...
یادداشتهای روزهای تنهایی
دختری زیبا و لاغر بود؛ رنگ پوستش به رنگ نان و چشمانش مانند دو دانه بادام سبز... موهایش سیاه و بلند، که تا کمرش میرسید. بوی شرق از او میتراوید. میتوانست بولیویایی و یا فیلیپینی باشد. لباسش، نشان دهنده ذوق و سلیقه موقر. ژاکت کتان سفید، بلوز ابریشم با رنگهای بسیار شفاف و گلدار. شلوار از جنس کتان و کفشی ...
زنی که هر روز راس ساعت 6 صبح میآمد (گالینگور) مجموعه داستان
در خروجی متحرک گشوده شد. در آن ساعت از روز، هیچکس به رستوران خوزه نمیآمد. چند لحظه پیش، ساعت دیواری شش ضربه نواخته بود. صاحب رستوران میدانست قبل از ساعت شش و نیم صبح، هیچکدام از مشتریهای دایمی او نمیآیند. دقیقا چند دقیقهای به شش صبح مانده بود که زنی طبق عادت هر روز صبحش به آنجا داخل شد و ...
یادداشتهای 5 ساله
هر سال در همین دوره، شبحی آرام و قرار از دست نویسندگان میگیرد: جایزه نوبل ادبیات. خورخه لوئیس بورخس که همیشه کاندیدای این جایزه است، در مصاحبه مطبوعاتی اعتراض کرده بود که چگونه برای دو ماه آن همه پیشبینی در نگرانی معلق نگهش میدارد و عذابش میدهد. بدون شک بورخس شایستهترین نویسنده اسپانیولی زبان برای جایزه نوبل است. و هر ...
100 سال تنهایی
بعد از گذشت سالها، زمانی که سرهنگ اورلیانو بوئندیا در برابر سربازانی که حکم تیربارانش را داشتند ایستاده بود، خاطرات دوری را به خاطر آورد که پدرش او را به تماشای قالب یخ برده بود. در آن ایام، روستای ماکوندو از بیست کلبه گالیپوش و کاهگلی شکل گرفته بود.
سرهنگ کسی ندارد برایش نامه بنویسد
... حالا آن پزشک جوان در پاکت محتوی روزنامهها را گشوده و شروع به خواندن تیتر درشت آن کرد و سرهنگ نیز چشم از آن قفسه مربوطه برنمیداشت و منتظر بود ببیند که مامور پست کی مقابل آنها میایستد، اما پستچی این کار را نکرد، دکتر نیز خواندن روزنامه را قطع کرده و به سرهنگ و بعد به آن مامور ...