۲۹ رمان
مهدی شجاعی، نویسنده و روزنامهنگار ایرانی، از چهرههای شناختهشده ادبیات و فرهنگ معاصر یا کلاسیک است. او در تهران به دنیا آمد و نامش با بخشی از حافظه خوانندگان در زبانهای مختلف گره خورده است.
مسیر کاری او با ادبیات نمایشی، داستاننویسی، روزنامهنگاری و نشر شکل گرفت. همین مسیر باعث شد آثارش فقط یک تجربه سرگرمکننده نباشند و به تصویری از زمانه، جامعه و دغدغههای شخصی او تبدیل شوند.
شهرت او بیش از همه با «کشتی پهلوگرفته»، «پدر، عشق و پسر»، «دموکراسی ...
2 کبوتر 2 پنجره 1 پرواز
سرت را اگر روی پایم بگذاری، دستم را اگر در میان موهایت گم کنی، چشمهای بستهات را اگر به من بدوزی، کلام مرا شاید بهتر دریابی.
صدای دلخراش خمپاره میخواهد نگذارد که تو حرفهایم را بشنوی. این جاده قلوه کن شده از گلولههای نابینای دشمن، این تکانهای بیوقفه و ناگزیر آمبولانس، غرشگاه و بیگاه هواپیماها و هلیکوپترهای، ریزش بیامان گلولهها، نمیگذارند ...
ضریح چشمهای تو
بیآنکه امید داشته باشد کسی از آن سو صدایش را بشنود، در گوش بیسیم زمزمه کرد:
«عراقیها آمدند، الان درست در ده متری من هستند. در روشنایی منور آنها را به وضوح میبینم. آنها هم میتوانند مرا ببینند ولی هنوز ندیدهاید. یکیشان به این سمت میآید...»
با ناباوری از بیسیم شنید:
«کشف صحبت نکن سعید، با کد صحبت کن!»
از نیستان و دیگرستان
دست بلند کرد و ظریف و دخترانه گفت: «پارک دانشجو»
نگه داشتم. مانتوی کرم روشن پوشیده بود با روسری ژرژت قهوهای.موهای مش کرده زیتونیاش به اندازه یک کف دست از روسری بیرون بود و به سمت بالا خمیده بود. کلاسوری در دست داشت و عینک تیرهای که حالا وقت غروب دیگر به کارش نمیآمد.
وقتی سوار شد یک دکمه دیگر مانتویش را ...
وقتی او بیاید
آهو پای زخمیاش را دراز کرد به درخت بید تکیه داد و گفت: دیروز گرگ تنها بچهام را پاره پاره کرد و خورد. کمر بید از شنیدن این خبر خمیدهتر شد. جویبار ناگهان بر خود لرزید و اشک در چشمهای گل سرخ حلقه زد. آهو پیش از آنکه بقیه حرفی بزنند یا سوالی بکنند ادامه داد: تنها فرزندم را بسیار ...
آیینهزار
ای دریغا که همه مزرعه دلها را علف هرزهکین پوشاندهست
و همه مردم شهر بانگ برداشتهاند که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است که به غیر از انسان
هیچچیز ارزان نیست