“زمین ناآشنا“ برنده جایزه فرانک اوکانر شده است و منتقدان ادبی نیویورک تایمز آن را یکی از ده کتاب برتر سال 2008 اعلام کردهاند.
هشت داستان این مجموعه، دربردارنده روایتهاییست از روابط عاطفی انسانها، عشق، مرگ و سرنوشت...
۱۸ رمان
جومپا لاهیری، نویسنده آمریکایی هندیتبار است و نامش با آثاری شناخته میشود که به مهاجرت، خانواده، زبان، هویت و تنهایی آرام نزدیکاند. در معرفی او، بهتر است به جای جملههای کلیشهای، به همان کیفیتی نگاه کنیم که خواننده را به کتابهایش برمیگرداند.
مسیر کار او نشان میدهد ادبیات همیشه یک شکل ندارد. گاهی از فانتزی و هیجان میآید، گاهی از نمایش و تجربه اجتماعی، و گاهی از رمانهای پرخوانندهای که بیواسطه با مخاطب حرف میزنند.
از آثار یا زمینههای شناختهشده او میتوان ...
مترجم دردها
اطلاعیه میگفت موضوع موقت است: برقشان 5 شب، شبی یک ساعت قطع میشود؛ از ساعت 8. در برف و بوران اخیر یکی از سیمهای برق قطع شده بود و کارگران بنا داشتند این شبها که هوا گرمتر بود سیم را وصل کنند. خاموشی محدود به خانههای این خیابان ساکت پر دار و درخت میشد که با ایستگاه تراموا و ردیف ...
گودی
گودی تراژدی زندگی دو برادر است و زنی میان این دو که انگار هرگز از گذشته خلاصی نمییابد، و حکایت عشقی که تا سالیانی دراز پس از مرگ همچنان زنده است. گودی داستانی درهم تنیده از زندگی پیچیدهی آدمهای چهار نسل است با رازها و غصههاشان در پس زمینهای از تاریخ و جغرافیایی که از کلکته تا رود آیلند را ...
همنام
همنام یک داستان تاثیرگذار خانوادگی است با درونمایهای از دغدغههای همیشگی لاهیری: تجربه مهاجرت، تضاد فرهنگها و پیوندهای گسسته بین نسلها. آشوک و آشیما از کلکته به آمریکا میروند و میکوشند خود را با دنیای جدید وفق دهند. گرچه آشیما سالیان درازی در آرزوی وطنش حسرت میخورد. پسرشان، گوگول گانگولی، به دنیا میآید و خواننده در طول رمان شاهد بزرگشدن ...
گودی
گودی تراژدی زندگی دو برادر است و زنی میان این دو که انگار هرگز از گذشته خلاصی نمییابد، و حکایت عشقی که تا سالیانی دراز پس از مرگ همچنان زنده است. گودی داستانی درهم تنیده از زندگی پیچیدهی آدمهای چهار نسل است با رازها و غصههاشان در پس زمینهای از تاریخ و جغرافیایی که از کلکته تا رود آیلند را ...
به دیگر سخن
«دافنه تازه دعای خود را به پایان رسانده بود که سایه سنگینی بر اندامهایش افتاد، سینهاش را پوست نازک درخت پوشاند، موهایش توی برگها کشیده شد، دستهایش توی شاخهها پیچ خورد، پاهایش هم در یک چشم به هم زدن مثل ریشهها سفت و ثابت شد و رفت لای ریشهها و صورتش هم، نوک درخت ناپدید شد.» وقتی آپولو دستش را ...