رمان ایرانی

در عمق صحنه

اون وقت منو با خودش برد و بهم گفت که خودش دم در وا میایستد و نمی‌آد تو. آخه اگر شوهرش بفهمه پوست از سرش می‌کنه. بعدم گفت: " کاش عبرت گرفته باشه و سر عقل بیاد و دیگه از این کارها نکنه." اون روز رفتم نشستم پشت اون شیشه. آبجی اشرف بیرون ایستاد و با من نیومد تو. می‌ترسیدم. خیلی شلوغ بود. قلبم همین جور تند و تند می‌زد. بعد یه دفعه از اون طرف صدا بلند شد. بعدشم یه زن اومد پشت شیشه. می‌گم یه زن. آخه اول مامانو نشناختم، ولی خودش بود. مامان بود. چقدر عوض شده بود، خدا. صورتش پرچین و چروک شده بود و چشاش گود افتاده بود. پیر پیر شده بود. دلم خیلی براش سوخت. بغضم ترکید و زدم زیر گریه، "مامان!"

چشمه
9789646194090
۱۳۸۷
۹۲ صفحه
۱۳۱۵ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده فریبا وفی
۱۳ رمان فریبا وفی، نویسنده ایرانی است و نامش با آثاری شناخته می‌شود که به زن، خانه، سکوت، مهاجرت درونی و زندگی روزمره نزدیک‌اند. در معرفی او، بهتر است به جای جمله‌های کلیشه‌ای، به همان کیفیتی نگاه کنیم که خواننده را به کتاب‌هایش برمی‌گرداند. مسیر کار او نشان می‌دهد ادبیات همیشه یک شکل ندارد. گاهی از فانتزی و هیجان می‌آید، گاهی از نمایش و تجربه اجتماعی، و گاهی از رمان‌های پرخواننده‌ای که بی‌واسطه با مخاطب حرف می‌زنند. از آثار یا زمینه‌های شناخته‌شده او می‌توان ...
دیگر رمان‌های فریبا وفی
در راه ویلا
در راه ویلا رویم را برگرداندم و راه افتادم. داشتم پاهایم را می‌کشیدم. عرق از پشت گردنم رفت زیر لباسم. بعد صدایی شنیدم. صدا خفه و ناآشنا بود، مثل صدای حیوانی که توی تله‌گیر افتاده. از گلوی من می‌آمد. نمی‌توانستم برگردم. فکر می‌کنم همین ناتوانی از مهربان بودن یا چیزی شبیه آن بود که باعث شده بود دچار خفگی بشوم و حتا نتوانم ...
بی‌باد بی‌پارو
بی‌باد بی‌پارو تازه‌ترین مجموعه داستان‌ فریبا وفی شامل 12 داستان است که درون‌مایه بسیاری از آن‌ها به هم نزدیک است. جهان وفی مملو از اتفاق‌های به ظاهر بی‌اهمیتی‌ است که منشا هراس، ناکامی و در نهایت تحول شخصیت‌های او می‌شود. در همه داستان‌های این کتاب رها بودن و تلاش بر پیدا کردن امنیت است که از عناصر تکرارشونده متن‌هاست. آدم‌ها بیش از ...
رازی در کوچه‌ها
رازی در کوچه‌ها درخت مثل خود آذر است، شوخ و شنگ و دیوانه. از مدت‌ها پیش پیله کرده‌ام به درخت. شاید هم درخت پیله کرده است به من. بعضی وقت‌ها می‌آید و مثل ولگردی می‌چسبد به دیوار مغرم و همان‌جا از نو سبز می‌شود. آفتاب از هر طرف به آن می‌تابد و درخت انگار یک هوا بلندتر می‌شود. از همه خانه‌های محله می‌شود ...
رویای تبت
رویای تبت امشب همان شب بود شیوا. حالا می‌فهمم آن روز از آمدن چنین شبی واهمه داشتی و من آن را به خونسردی و بی‌اعتنایی‌ات نسبت می‌دادم. همیشه فکر می‌کردم آمادگی روبرو شدن با واقعیت را داری. می‌گفتی اگر نادیده‌اش بگیری باید تاوان بدهی. روی حرفت با من بود. نمی‌توانستم واقع‌بین باشم. خیالاتی بودم. هنوز به دروغ بودن چیزی که پیش آمده ...
بعد از پایان
بعد از پایان ناگهان مثل دیوانه‌ها بلند شد پتویی آورد رفت زیرش قلنبه شد پشتش را کرد به من. جوری خودش را پتوپیچ کرد که معلوم نبود سرش کدام طرف است.انگار این‌جوری بهتر شد. پتو باز بهتر از فاطمه یا سنگ بود. رفتم نزدیک‌تر. دستم را گذاشتم روی پتو دیدم اصلا حرفم نمی‌آید. دستم را برداشتم و یک قرن به همان حال ماندم...
مشاهده تمام رمان های فریبا وفی
مجموعه‌ها