لشکر جاکن شده بود برود.اعلام کرده بودند برای حمله باید بروند به جبهههای کوهستانی غرب کشور. زمزمه راه افتاده بود که لشکر گارد ریاست جمهوری عراق، شروع کرده به کشتار مردم کرد و آنها را برای ادامه جنگ و نجات آنها میبرند.
۱۳ رمان
احمد دهقان، نویسنده ایرانی است و نامش با آثاری شناخته میشود که به جنگ، نوجوانی، خاطره، رزمنده و تجربه زیسته نزدیکاند. در معرفی او، بهتر است به جای جملههای کلیشهای، به همان کیفیتی نگاه کنیم که خواننده را به کتابهایش برمیگرداند.
مسیر کار او نشان میدهد ادبیات همیشه یک شکل ندارد. گاهی از فانتزی و هیجان میآید، گاهی از نمایش و تجربه اجتماعی، و گاهی از رمانهای پرخوانندهای که بیواسطه با مخاطب حرف میزنند.
از آثار یا زمینههای شناختهشده او میتوان به ...
سفر به گرای 270 درجه
جنگ واقعیت است که پیشروی نویسندگان ما قرار گرفته است. ادبیات جهان سعی کرده با دستمایه قرار دادن این تحول بزرگ اجتماعی، آن را از منظر دیگر مشاهده کند و دنیاهای نو دراندازد.
احمد دهقان از نویسندگانی است که در آثارش با عبور از لایههای ترد و شکننده، به اعماق جنگ راه پیدا میکند.
"سفر به گرای 270 درجه" در سال 1375 ...
من قاتل پسرتان هستم
همه داستاننویسان و نیز همه جبهه رفتهها حق دارند که از جنگ بنویسند. با این همه، آنکه هم داستاننویسی را بلد است و هم خاطره و درد جنگ را به غنیمت آورده است. برای آفرینش ادبیات جنگ اهلیت بیشتری دارد و احمد دهقان یکی از این شمار است. رمان دهقان، سفر به گرای 270 درجه یکی از آثاری بود که ...
دشتبان (رمان نوجوان)
بابا آمد کنارمان و از خستگی همان جا روی زمین نشست. گلنار ـ از خدا خواسته ـ تندی پا شد و چسبید به بابا. بابا یک دستی گلنار را بغل زد و مدتی طولانی زل زد به قوشی که با بالهای باز، در دل آسمان پرواز میکرد. بعد با صدای گرفته و خشدار گفت:«بیپیر گرازها دوباره سر و کلهشان پیدا ...
سال بازگشت
میرویم صبحانه میخوریم و برمیگردیم بالا، توی اتاقمان. زری مینشیند پشت میز آرایش. از توی آینه نگاهش میکنم. چشمش به من میافتد و یک دفعه با هر دو دست صورتش را میپوشاند و میخندد. میپرسد:
- چیه اینجوری نگاهم میکنی؟
میگویم:
- هیچی!
باز هم نگاهش میکنم. مداد چشم به دست، زل میزند بهام. بعد میخندد و دستش را تو هوا پرت میکند طرفم ...
بچههای کارون
اگر کسی میآمد و به سرم دست میکشید، حتما میتوانست جای دو تا شاخ را پیدا کند. باور کردنی نبود. فرمانده که آنجور با اخم و تخم به همه دستور میداد، چنان به این یک ذره بچه، عبدل را میگویم، احترام میگذاشت که باید بودی و میدیدی.
اول که وارد سنگر شدیم، با اینکه هوا چندان هم سرد نبود، زود یک ...