۶۴ رمان
نادر ابراهیمی نویسنده، فیلمساز و پژوهشگر ایرانی بود و از چهرههایی است که در ادبیات معاصر فارسی حضوری چندسویه دارد. او در تهران به دنیا آمد و در داستان، رمان، ادبیات کودک و نوجوان، سینما و تلویزیون کار کرد.
کارنامه او فقط به چند کتاب مشهور محدود نمیشود. ابراهیمی از آن نویسندگانی بود که نوشتن را با زیستن، سفر، کار فرهنگی و تجربه اجتماعی پیوند میزد و همین تنوع در لحن آثارش دیده میشود.
«آتش بدون دود» از شناختهشدهترین آثار اوست؛ روایتی ...
عاشقانهها
من، شناگر از کودکی در آب غوطهخورده شمالی، اگر در دریا به آسانی غرق نمیشوم، در دامنه سبلان، چنان گلباران شدم که یکپارچه خیس از عطر زنده گلها، چتری از رویا رنگ بالای سرم گشوده شد، و زیر چتر، کولهام را زمین گذاشتم ـ روی سبز ـ سفرهام را باز کردم، و خسته خسته، پنیر تبریز را با خیاری که ...
آتش بدون دود (3 جلدی) با قاب
و سولماز، راست گفته بود که این جنگ، زمانی به آخر میرسد که جنگجویی وجود نداشته باشد. گالان که اینک همه تهمتها و توهینها را به سختی جواب گفته بود به هیچچیز به جز بیرحمانه تر جنگیدن نمیاندیشید،و همه میدیدند که او، همچنان که تکتک یارانش را از کف میدهد، باز به خندههای رعدآسای خویش بازگشته است، اما اینبار، در ...
پک عاشقانه (بار دیگر شهری که دوست میداشتم چهل نامه کوتاه به همسرم 1 عاشقانه آرام)
خواب.
تنها خواب، هلیا!
دستمالهای مرطوب تسکیندهنده دردهای بزرگ نیستند.
اینک دستی است که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر میراند.
اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار میبیند.
شاید، شاید که ما نیز عروسکهای کوکی یک تقدیر بودهایم...
نمیدانم...
کتاب حاضر دربردارنده داستانی در مورد گیلهمردی مبارز و سیاسی است که برای یافتن نابترین عسل دنیا در دامنه ساوالان، عاشق «عسل»، دختر ...
1 عاشقانه آرام
با صدای: پیام دهکردی
نادر ابراهیمی درباره «1 عاشقانه آرام» گفته است: «این نظریه من برای یک زندگی مشترک است که رو به سوی معنویت دارد.»
در این نوع زندگی، روزمرگی و عادت که احساس دلمردگی و پوچی را در پی دارد، وجود ندارد.
هیچ چیز به فردا واگذاشته نمیشود تا امروز خالی بماند و رنگ کهنگی بگیرد.
دیگر معجزهای در کار نیست. برای ...
هزارپای سیاه و قصههای صحرا
من عاشق تقی بودم. اسمش را میگذارم عشق؛ اگر عشق، دوست داشتن نباشد، جذب شدن و کشیده شدن باشد؛ چون نمیتوانستم نگاهش نکنم. تا وقتی که دست و پایش را میگرفتند و میبستند و میبردند توی زیرزمین من همانطور با نگاهم میپاییدمش. اسمش را گذاشته بودم عشق، چون برای دیدنش مدرسه نمیرفتم. هیچ کجا نمیرفتم. کیفم را بر میداشتم و ...