جوئل قهرمان داستان، تک و تنها با پدرش در یک محیط جنگلی سرد و کوچک در منطقهای در شمال سوئد زندگی میکند. رویاهای او درباره دریاهای گرم و روزهای زیبای بهاری با دیدن یک سگ خاکستری شکل میگیرد که از نگاه خیالپرداز او به سوی ستارهای در آسمان میدود.
۱۶ رمان
هنینگ مانکل، نویسنده سوئدی رمانهای جنایی است و نامش با آثاری شناخته میشود که به جنایت، جامعه، تنهایی، مهاجرت و اضطراب اسکاندیناوی نزدیکاند. در معرفی او، بهتر است به جای جملههای کلیشهای، به همان کیفیتی نگاه کنیم که خواننده را به کتابهایش برمیگرداند.
مسیر کار او نشان میدهد ادبیات همیشه یک شکل ندارد. گاهی از فانتزی و هیجان میآید، گاهی از نمایش و تجربه اجتماعی، و گاهی از رمانهای پرخوانندهای که بیواسطه با مخاطب حرف میزنند.
از آثار یا زمینههای شناختهشده او ...
ماده شیر سفید (کاراگاه والاندر 3)
ماده شیر کاملا بیحرکت ایستاده بود و به آدمهایی که در ماشین بودند نگاه میکرد. عضلات قوی دستهایش زیر پوستش بازی میکرد. فکر کرد که چقدر این حیوان زیباست؛ قدرت او زیبایی اوست و ویژگیاش این است که نمیتوان حرکتش را پیشبینی کرد. او یک ماده شیر است؛ یک شیر سفید. این فکر او را به یاد خاطرهای انداخت که ...
پسری که روی تختی پر از برف خوابید
جوئل سیزده سالش تمام شده است. اجتماع کوچک شمال کشور که او در آن رشد میکند، برای او مثل لباسهایش تنگ شده است. جوئل تجربه هیجانانگیزی را شروع کرده است که انسانها آن را عشق مینامند. اما مشکل اینجاست که دختر رویاهای او ده سال از خودش بزرگتر است. او برای غلبه بر تمام نگرانیهایش، تصمیم میگیرد که سلطان جاز ...
پنجمین زن
بازرس کورت والندر به تازگی از تعطیلات بازگشته و پس از این سفر لذتبخش با اشتیاق فراوان به برنامههایی که برای آینده در سردارد، میاندیشد. پاییز از راه رسید و والندر امیدوار است که روزهای آرامی در پیشرو باشد. اما در پی ناپدید شدن و به قتل رسیدن یک پرندهشناس پیر و پس از آن ناپدید شدن یک گلفروش این ...
کفشهای ایتالیایی
شرمنده شدم. همیشه در چیزهای دیگران کاوش می کردم حتی بلد بودم با بخار پاکتنامه را باز کنم و بعد دوباره بچسبانماش. مادر مجموعهای نامه داشت، مربوط به دوران جوانیاش، که در آنها خطاب به دوستی همه رازهایش را گفته بود. کمی پیش از مرگاش روبانی دور آن پیچید و ازمان خواست آنها را بسوزانیم. این کار را کردم - ...
سایهها در سپیدهدم میرویند
وقتی بابا ساموئل شانههای جوئل را تکان داد تا او را از خواب بیدار کند، او داشت خواب وحشتناکی میدید. خواب میدید که آتش گرفته است و شعلههایی از سوراخ بینیاش قشقشکنان بیرون میزند، مثل اینکه تبدیل به اژدهایی آتشین شده باشد. موقع سوختن هیچ دردی احساس نکرده بود، اما تا حد مرگ ترسیده بود؛ فقط خواسته بود که بیدار ...