به دقت وراندازش کردم. در ظاهرش چیز خاصی بود که آدم اگر حواسش هم نبود بیاختیار نگاهش به طرف او برمیگشت و به چنان خندهای میافتاد که دیگر نمیشد جلوی آن را گرفت. این اتفاقی بود که برای من هم افتاد.
۷۳ رمان
فئودور داستایوفسکی نویسنده روس و یکی از بزرگترین رماننویسان جهان است. او در مسکو به دنیا آمد و زندگیاش با فقر، زندان، تبعید، بیماری و تجربههای سختی همراه شد که بعدها به عمق آثارش راه پیدا کردند.
داستایوفسکی بیش از آنکه فقط روایتگر ماجرا باشد، کاوشگر روح انسان است. شخصیتهای او معمولاً درگیر گناه، ایمان، آزادی، فقر، تحقیر، جنون و پرسشهای اخلاقیاند.
رمانهایی مانند «جنایت و مکافات»، «برادران کارامازوف»، «ابله» و «شیاطین» از مهمترین آثار او هستند. این کتابها با وجود حجم ...
بانوی میزبان
از آنچه بر سرش آمده بود به هیچکس چیزی نمیگفت. اما گاهی خاصه در غروب در ساعتی که آوای ناقوس کلیسا زمانی را به یادش میآورد که احساسی ناشناخته سراپایش را لرزانده و در تپش انداخته بود در جان جاودانه مجروحش توفانی برمیخواست. آنوقت روحش به لرزه میافتاد و درد عشق باز در دلش شعلهور میشد و سینهاش را به ...
قمارباز (با 9 تفسیر)
بالاخره بعد از دو هفته مرخصی برگشتم. خانوادهای که برایشان کار میکنم، سه روزی میشود که به رولتنبورگ آمدهاند. خدا میداند که چرا فکر میکردم لابد دارند انتظارم را میکشند؛ اما در اشتباه بودم. ژنرال، در عین بیاعتنایی، نگاهی به سر تا پایم انداخت، چند کلمهای از سر بندهنوازی با من حرف زد و بعد حوالهام داد به خواهرش. مشخص ...
قمارباز (از یادداشتهای 1 جوان)
بعد از دو هفته غیبت سرانجام به رولتنبورگ برگشتم. گروهمان از سه روز پیش اینجا جمع بودند. گمان میکردم همه بیصبرانه انتظار بازگشتم را دارند، اما اشتباه میکردم. ژنرال بیتفاوت به نظر میرسید، با تکبر چند کلمهای با من حرف زد و دست آخر مرا از سرش باز کرد و به خواهرش حواله کرد. مثل روز برایم روشن بود که ...
نیه توچکا
((با این وصف گوش کن! وقتی من مردم تو بچههای مرا دوست خواهی داشت، این طور نیست؟ تو ایشان را مثل بچه خودت دوست خواهی داشت. آخر به یاد بیاور که هم تو را مثل بچه خودم دوست داشتهام.))
من بیآنکه بدانم چه میگویم، در حالی که از فرط هیجان و گریه نفسم بند آمده بود به زحمت گفتم:
((بلی، بلی!))
رنجکشیدگان و خوارشدگان
آنوقت عاقبت رمانم از چاپ درآمد. دیرزمانی پیش از درآمدنش غوغایی در دنیای ادبیات به راه انداخت. بلینسکی از خواندن دستنوشتهام مثل یک کودک در پوست خودش نمیگنجید. نه! اگر تا به حال اصلا شاد بوده باشم، شادیام در نخستین لحظههای سکرآور موفقیتم نبوده، بل پیش از آن بوده که حتی دستنوشتهام را برای احدی بخوانم؛ در آن شبهای درازی ...