۷۳ رمان
فئودور داستایوفسکی نویسنده روس و یکی از بزرگترین رماننویسان جهان است. او در مسکو به دنیا آمد و زندگیاش با فقر، زندان، تبعید، بیماری و تجربههای سختی همراه شد که بعدها به عمق آثارش راه پیدا کردند.
داستایوفسکی بیش از آنکه فقط روایتگر ماجرا باشد، کاوشگر روح انسان است. شخصیتهای او معمولاً درگیر گناه، ایمان، آزادی، فقر، تحقیر، جنون و پرسشهای اخلاقیاند.
رمانهایی مانند «جنایت و مکافات»، «برادران کارامازوف»، «ابله» و «شیاطین» از مهمترین آثار او هستند. این کتابها با وجود حجم ...
ابله
پرنس مویخکین، آخرین فرزند یک خاندان بزرگ ورشکسته، پس از اقامتی طولانی در سوئیس برای معالجه بیماری، به میهن خود باز میگردد. بیماری او رسما افسردگی عصبی است ولی در واقع مویخکین دچار نوعی جنون شده است که نمودار آن بیارادگی مطلق است. به علاوه، بیتجربگی کامل او در زندگی، اعتماد بیحدی نسبت به دیگران در وی پدید میآورد. مویخکین، ...
همزاد
همزاد، بعد از مردم فقیر دومین رمان داستایوفسکی محسوب میشود. رمان کوتاه همزاد نسبت به زمانش، بررسی شگفتانگیزی در باب روانشناسی آدمهای نابهنجار است. قهرمان آن، گولیادکین، کارمند دولت، مبتلا به جنون افزاینده تعقیب و آزار، به مردی برمیخورد که عینا به او میماند و همنام اوست. ابتدا گولیادکین با او دوستی میکند و شغلی در اداره خود برایش دست ...
شبهای روشن و نازک دل
کمی دورتر، زنی که به میلههای نرده تکیه داشت به آب تیره کانال خیره مانده بود. کلاه زرد رنگ زیبایی بر سر و شنل کوتاه و سیاه رنگی بر شانه داشت. با خود فکر کردم:‹‹ دختر جوانی است که مطمئنا موهای سیاهی دارد.›› ظاهرا صدای قدمهایم را نشنید. وقتی با نفس حبس شده و قلبی که به شدت میزد از ...
شاهکارهای کوتاه (6 داستان) مجموعه داستان
زن جوانی، میان گروه دعاخوانان، نزدیک در ورودی زانو زده بود. اردنیف از میان گروه بینوایان و سائلین بکف و زنهای فقیر ژندهپوش که در انتظار صدقه بودند، راهی برای خود باز کرد و کنار زن جوان زانو زد. لباسشان به هم میخورد. اردنیف صدای نفس ناآرام زن جوان را که همراه دعا از دهان نیمهبازش بیرون میآمد میشنید. چهره ...
رویای عمو جان
زینا، من شبهای درازی را بیخوابی کشیدم، شبهای وحشتناکی بود و در طول این شبها من روی این تخت افتاده بودم و فکر میکردم، وخیلی فکر میکردم و سرانجام به این نتیجه رسیدم که بهتر است بمیرم، به خدا قسم بهتر است!... زینا جان، من به درد زندگی نمیخورم! زینا گریه میکرد و بدون حرف زدن دستهای بیمار را میفشرد، ...