رمان ایرانی

مشت بر پوست

سوز سردی می‌آمد، باد نرم و یخ‌زده‌ای روی قبرها می‌وزید. شب پیش گردی از برف روی قبرها و درخچه‌ها نشسته بود. مادر توی مقبره خصوصی روی منقل خاکه زغال خم شده بود و با چشم‌های از حال رفته قبرستان را نگاه می‌کرد که خلوت بود، سوت و کور بود. در دوردست شهر را نگاه می‌کرد که خلوت بود، سوت و کور بود. در دوردست شهر را می‌دید که خوابیده بود، با خودش حرف می‌زد: هیچ‌کس نمی‌آید، هیچ‌کس نمی‌آید که به مرده‌اش سر بزند.

معین
9789647603898
۱۳۸۸
۱۰۴ صفحه
۱۲۰۳ مشاهده
۰ نقل قول
هوشنگ مرادی کرمانی
صفحه نویسنده هوشنگ مرادی کرمانی
۲۳ رمان هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده ایرانی و از مهم‌ترین چهره‌های ادبیات کودک و نوجوان فارسی است. او در منطقه کرمان به دنیا آمد و با داستان‌هایی شناخته شد که زندگی کودکان، فقر، روستا و طنز انسانی را به هم پیوند می‌زنند. شهرت او بیش از همه با «قصه‌های مجید» گره خورده است؛ مجموعه‌ای که با شخصیت مجید و بی‌بی، بخشی از حافظه چند نسل خوانندگان و بینندگان ایرانی شد. این داستان‌ها ساده‌اند، اما سادگی‌شان با دقت و عاطفه ساخته شده است. مرادی کرمانی ...
دیگر رمان‌های هوشنگ مرادی کرمانی
پلو خورش
پلو خورش هر کدام از بچه‌ها چیزی می‌خواست. خدمتگزار مدرسه رفت و از بقالی رو به روی مدرسه پنیر خرید و نان لواش آورد. چند تا از بچه‌ها گرسنه خوابشان برده بود. بیدارشان هم که کردند چیزی نخوردند. زانوهاشان را تا کردند توی شکمشان و خوابیدند. خانم غصه خورد. و کاری ازش برنمی‌آمد. خانم بچه‌های کوچک را نگاه کرد و تا صبح ...
نخل
نخل نخل مراد، تو آبادی‌شان، حسابی پا گرفته بود. بزرگ و بزرگ می‌شد. تنه‌اش کلفت می‌شد و شاخ و برگش زیاد. سبز سبز، شاداب، زمستان و تابستان. با سرما و یخبندان اخت شده بود. هر چند خرما نداشت. عجیب بود مردم آبادی جور دیگری به‌اش نگاه می‌کردند. مثل سرو. پر از افسانه که دهان به دهان می‌گشت، مقدس.
مهمان مامان
مهمان مامان "مهمان مامان" از معروف‌ترین داستان‌های نوشته شده به قلم "هوشنگ مرادی کرمانی" است که داستان آن پیرامون خانواده‌ای در جنوب شهر شکل می‎گیرد. این خانواده، میزبانی عروس و دامادی را برعهده دارد که از فامیل‌های نزدیکشان هستند و مادر خانواده دلش می‌خواهد که این پذیرایی به بهترین شکل ممکن صورت بگیرد. "مهمان مامان" از "هوشنگ مرادی کرمانی" روایتی بلند است ...
شما که غریبه نیستید
شما که غریبه نیستید مار آرام آرام روی تیره پشتم می‌خزد و بالا می‌آید. هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. هیچ کاری نمی‌کنم. تسلیمم. مار روی شانه‌هام می‌خزد. آهسته آهسته، یواش یواش، تن لیزش را بالا می‌کشد. سر مثلثی‌اش را روی مهره گردنم می‌گذارد. یکهو داد می‌کشم. داد می‌کشم. کسی تکانم می‌دهد. چشم باز می‌کنم. ده‌ها چشم می‌بینم. چشم‌ها و صورت‌های کوچک و لاغر.
ته خیار
ته خیار پیرزن بلند و لاغر پایش را به زمین می‌کشید و می‌رفت. به «مستراح عمومی» اشاره می‌کرد و می‌گفت: بفرمایید، دهانتان را شیرین کنید. زنی که دست دختر بچه‌ای را می‌کشید. رسید به پیرزن لاغر. پیرزن گفت: بفرمایید دهانتان را شیرین کنید. منزل خودتان است.
مشاهده تمام رمان های هوشنگ مرادی کرمانی
مجموعه‌ها