چشم امیدم به توست...
و تمامی ایمانم به عشق را با تو سنجیدهام.
من به معجزه رنگها ایمان دارم
من از افسون عشق آگاهم
من به رنگ عشق وقتی مثال گلهای سرخ است.
نگاه دوختهام.
۱۳ رمان
اعتمادی، روزنامهنگار و رماننویس ایرانی است و نامش با آثاری شناخته میشود که به عشق، جوانی، روزنامهنگاری، جامعه و رمان پرخواننده نزدیکاند. در معرفی او، بهتر است به جای جملههای کلیشهای، به همان کیفیتی نگاه کنیم که خواننده را به کتابهایش برمیگرداند.
مسیر کار او نشان میدهد ادبیات همیشه یک شکل ندارد. گاهی از فانتزی و هیجان میآید، گاهی از نمایش و تجربه اجتماعی، و گاهی از رمانهای پرخوانندهای که بیواسطه با مخاطب حرف میزنند.
از آثار یا زمینههای شناختهشده او میتوان ...
گنجشکهای غم
اصلا نمیتوانم باور کنم
که تمامی این خصوصیات متعلق به 1 نفر باشد!
نه! تو آن آدم دیروز نیستی
که بیتردید کس دیگری در وجود توست
تو را فرمان میدهد
آخر چطور ممکن است
که به ناگاه، آن همه مهر و عشق
به کین و سنگدلی مبدل گردد
من وقتی نگاهت میکنم
دلم میگیرد، درست مثل وقتی
پشت پنجره مه گرفته
در یک غروب زمستان
که دلگیر است و یاسآور
به گنجشکهای تنهایی ...
آبی عشق
تمام زندگی را همچون گزارشی که هر روز مینوشت، میپنداشت: خبرهای خوب و بد، خبرهای داغ و...
و مانند هر خبر فقط کلماتش را میدید: کلمات درست یا غلط کلمات بهجا و نابهجا!
اما زندگی گزارش و خبر نیست زندگی، آمدن و رفتن نیست که دیروز آمده و فردا برود!
درپس این آمدن و رفتنها روزهای عمر یکی مثل ما مانند ...
آخر خط
مثل یک معجزه بودی برای من برای تمام آنچه تا امروز داشتهام و شدهام تو آمدی و با نگاهت به زندگی زندگیام را سراپا در هم ریختی. نه! مطمئن باش که من تنها و تنها آنچه را در وجود تو پنهان شده بود یافتم و گرد از آن زدودم من گوهر گمشدهات را صیقل دادم و وادارت کردم خودت را ...
1001 شب عشق
سه جوان با عقاید متفاوت بر سر راه او قرار گرفتند...
و او قهرمان داستانی شد که میباید قبل از انتخاب، عشق را بشناسد.
به راستی عشق چیست و راه درست کدام است؟ آیا نیروی عشق و ایمان واقعیت دارند و در زندگی امروز میتوان تسلیم آن شد.
و آیا تنها با تکیه براین کلام، میشود پایههای آینده را بنا کرد؟
اکنون «نویسنده ...
دختری از جنس طلا
طلا دختری است به راستی ار جنس طلا. او زندگی را میشناسد، به صداقت زندگی باور دارد، اما سرنوشت که سراسر حادثه و اتفاق است، با او چهها نمیکند. دل نازک او، در رهگذر توفانهای سرنوشت، بارها میشکند و فرو میریزد، ولی او برده و اسیر سرنوشت است و از کوله بار زندگی، تنها همین گوهر یکدانه را برداشته و ...