وقتی به غار رسید اول نگاهی به داخل غار کرد و بعد پاورچین پاورچین شروع به پیشروی کرد. نزدیک ته غار، چشمش به یک جسم بزرگ قهوهای رنگ خورد فکر کرد که آن جسم حتما باید بهار باشد. فریاد زد: ‹‹بهار! بهار! منم خرگوش کوچولو! من و مامان منتظر تو هستیم.››
۳ رمان
مارکوس فیستر، نویسنده و تصویرگر سوئیسی کودک است و جایگاهش با آثاری شناخته میشود که میان قصه، فکر و تجربه انسانی حرکت میکنند. خواندن او معمولاً فقط دنبال کردن ماجرا نیست؛ نوعی همراه شدن با نگاه نویسنده به جهان است.
در مسیر کاری او میتوان توجه به زمانه، جامعه و فرد را کنار هم دید. همین ترکیب باعث میشود متنها از سطح روایت ساده عبور کنند و خواننده را با پرسشهایی پنهانتر درگیر کنند.
نثر او، مستقیم یا پیچیده، در نهایت به ...
خواب بهار
خرگوش کوچولو با ناراحتی گفت:
‹‹اینطور فرار کردن واقعا کار مشکلی است.››
مادر گفت: ‹‹بله. ولی باید تمرین کرد. وقتی من هم به اندازه تو بودم این کار، برایم آسان نبود. حالا عجله کن که تا شب نشده چیزی برای خوردن پیدا کنیم.››
خرگوش کوچولو به عقب نگاه کرد و فریاد زد:
‹‹مامان! یک درخت که چهار تا پا دارد، پشت سر ماست.››