رمان ایرانی

سلول‌های رنج

همه‌چیز همان‌طور بود. قلم و کاغذ روی میز را دیدم: وسوسه... صورت واقعی شیطان. در ادامه‌اش نوشتم: ......... و قضاوت بزرگ‌ترین گناه انسان. به اطاق خوابمان برگشتم آنقدر گریستم تا بخواب رفتم. صبح با چشمانی پف‌آلود ساعت شماطه‌دار روی عسلی کنار تخت را برداشتم و با نگاهی طولانی به عقربه‌های خسته ساعت نفسی عمیق کشیدم و با مکثی طولانی چشم از ساعت برداشتم. به آرامی دستم را به سمت شانه‌های مانیا بردم. اما او دیگر آنجا نبود...

بینش نو
9786009144693
۱۳۹۰
۱۳۲ صفحه
۲۳۳ مشاهده
۰ نقل قول