علم چیزی بیش از شناخت است. آرزوی هماهنگی با کیهان است. و کیهان همیشه در حرکت است، بی آنکه پشت سر جای پایی از خود باقی بگذارد. به همین دلیل سر خلقت همچنان به صورت رازی پنهان به جا مانده است.
۳۴ رمان
شهره وکیلی، رماننویس ایرانی، از چهرههای شناختهشده ادبیات و فرهنگ معاصر یا کلاسیک است. او در تهران به دنیا آمد و نامش با بخشی از حافظه خوانندگان در زبانهای مختلف گره خورده است.
مسیر کاری او با آموزش، مدیریت مدرسه و نوشتن رمانهای پرخواننده شکل گرفت. همین مسیر باعث شد آثارش فقط یک تجربه سرگرمکننده نباشند و به تصویری از زمانه، جامعه و دغدغههای شخصی او تبدیل شوند.
شهرت او بیش از همه با «شب عروسی من»، «شالیزه» و رمانهای اجتماعی و ...
فراتر از معرکه 1 (2 جلدی)
... متین، یک بار دیگر میگویم. تو مرد بدی نیستی! این را حاضرم به تمام دنیا بگویم، ولی من از قفس خسته شدهام. لطفا دنبالم نگرد. من را پیدا نخواهی کرد. اما من از مدتها پیش همه چیز را سبک و سنگین کردهام و نتیجه گرفتهام دستکم برای یک مدت، باید مال خودم باشم. فقط مال خودم. میخواهم طعم آزادی ...
بی من مرو 2 (2 جلدی)
وقتی فاجعه همانند حریقی مهارناپذیر گسترش مییابد، وقتی روند عنان گسیخته گریزندهای همه چیز را تحتالشعاع قرار میدهد، آنوقت است که زندگی در یک چشم به هم زدن، به نرمی سایه ابری گریزپا از دست میرود.
چه زود دیر شد جلد2(2جلدی)
بیتا بهتزده و از رمق رفته گفت:«اگر بزنم تو چه کار میکنی؟»
ـ فرار میکنم. تو همین را میخواهی، نه؟
برق شرربار نگاهش بیتا را در جا خشک کرد. با صدایی شکسته گفت:
ـ پس تا فریاد نزدهام و آبرویت را نبردهام برو.
ـ من دوستت دارم. با من این جوری رفتار نکن! بد میبینیها!
ـ من... من از تو متنفرم. برو گمشو دیوانه احمق!...
فراتر از معرکه 2 (2 جلدی)
... متین، یک بار دیگر میگویم. تو مرد بدی نیستی! این را حاضرم به تمام دنیا بگویم، ولی من از قفس خسته شدهام. لطفا دنبالم نگرد. من را پیدا نخواهی کرد. اما من از مدتها پیش همه چیز را سبک و سنگین کردهام و نتیجه گرفتهام دستکم برای یک مدت، باید مال خودم باشم. فقط مال خودم. میخواهم طعم آزادی ...
از فردا زندگی خواهم کرد 1 (2 جلدی)
بیش از سه ماه بود که ستار زندگی مرفه و مجللش را در زیباترین نقطه شمیران ترک کرده و به این جزیره دورافتاده آمده بود. و حالا در غروبی شفقگون و تشنه، بر عرشه لنج ایستاده بود و به آب و آسمان و آن همه قایق و بلم و لنج چشم دوخته بود. آب چنان آبی بود که میشد دست ...