رمان ایرانی

سنگ سلام

چهار نفر بودند، غروب یک روز تعطیل و بارانی، راه افتادند تا برسند به امامزاده‌ای که در آن، مراسم برگزار می‌شد و همه، از روستاهای دور و نزدیک می‌آمدند به تماشا و عزاداری. راه افتادند، اما هرگز نرسیدند، با اینکه می‌گویند دنیا کوچک است و آدم‌ها، دست بر قضا و در این فضا، زیاد به هم می‌رسند، هیچ یک از زائران آن‌ها را ندیده است.

9786006970066
۱۳۹۲
۲۴۰ صفحه
۶۲۰ مشاهده
۰ نقل قول
محمدرضا بایرامی
صفحه نویسنده محمدرضا بایرامی
۱۶ رمان محمدرضا بایرامی، نویسنده ایرانی است و نامش با آثاری شناخته می‌شود که به طبیعت، جنگ، نوجوانی، روستا و تجربه بومی نزدیک‌اند. زندگی و کار او نشان می‌دهد ادبیات چطور می‌تواند از تجربه‌ای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد. مسیر نویسندگی او با توجه به انسان و موقعیت شکل گرفته است. در آثارش شخصیت‌ها فقط برای پیش بردن ماجرا نیستند؛ آن‌ها با ترس، آرزو، شکست، ایمان یا انتخاب‌هایی روبه‌رو می‌شوند که به متن عمق می‌دهد. از آثار یا زمینه‌های شناخته‌شده او ...
دیگر رمان‌های محمدرضا بایرامی
آتش به اختیار
آتش به اختیار و من شانه بالا انداختم و او ماشین را خاموش کرد و آمد پایین و حالا با تعجب در و دیوار روستای متروک را نگاه می‌کرد و به نظر می‌آمد اولین باری است که می‌آیند به بنه. بعد همین‌طور آمدیم تا دم سنگرش و دیدیم که ظرف‌های غذا را نشسته و همه را جمع کرده زیر تانکر و کلی گرد ...
در باد آمد در باران رفت
در باد آمد در باران رفت خانه اربابی پایین ده بود. از عمرش سال‌ها می‌گذشت. زمانی خانه‌ای زیبا و دل‌گشا به حساب می‌آمد. خانه‌ای که شاهد رفت و آمدها و مهمانی‌های زیادی بود. اما حالا رو به خرابی گذاشته بود. همه چیزش داشت از بین می‌رفت...
دشت شقایق‌ها
دشت شقایق‌ها چهارشنبه 31 تیر 66 ماه تیر نیز گذشت. این، اولین بار است که ماهی، بر من این‌سان می‌گذرد. ماه تیر گذشت؛ ولی آیا سال تیر نیز خواهد گذشت؟ آیا سال‌های تیر نیز خواهند گذشت؟
سایه ملخ
سایه ملخ بابا گفت: از همان اول می‌دانستم بلایی در راه است. از همان روزی که ملخ‌ها حمله کردند سایه مرگ همه جا دیده می‌شد. عمو ادریس گفت: بگو سایه ملخ.
دسته ترسوها
دسته ترسوها
مشاهده تمام رمان های محمدرضا بایرامی
مجموعه‌ها