میتوان آزاد بود در زندگی
میتوان خربزه را با پوست خورد
میتوان آلوچه را با هسته خورد
میتوان انجیر را نشسته خورد
میتوان آزاد بود و زندگی را نفله کرد
میتوان درس نخواهد
مشق ننوشت
میتوان بیمار گشت و دائما غیبت نمود
۱۰ رمان
فرهاد حسنزاده نویسنده و شاعر ایرانی حوزه کودک و نوجوان است؛ چهرهای پرکار که آثارش برای گروههای سنی مختلف خوانده شدهاند.
او در آبادان به دنیا آمد و تجربه جنوب، جنگ، مهاجرت و زندگی شهری در بخشی از جهان داستانیاش رد دارد.
حسنزاده در داستان نوجوان، از طنز، احساس و مسئله اجتماعی استفاده میکند بیآنکه مخاطب را کوچک فرض کند.
آثار او گاهی شاد و بازیگوشاند و گاهی به تلخیهای رشد، خانواده و جامعه نزدیک میشوند.
نامزدیها و توجههای بینالمللی به آثارش نشان دادهاند ...
کلاغ کامپیوتر (رمان کارگاهی تخیلی برای نوجوانها)
این اولین باری بود که کلاغی را از فاصله نزدیک میدید. کلاغ، چیزی را که به منقار داشت، به طرف او گرفت. ولی منصور هنوز جرئت نزدیک شدن به او را نداشت. کلاغ ، امانتیاش را روی نیمکت گذاشت، لبخندی مرموز زد و پر کشید به آسمان مهآلود.منصور نشست و با حیرت دید آن چیزی که کلاغ آورده، یک سیدی ...
گلستان سعدی (قصههای شیرین ایرانی 8)
از زیباییهای کار سعدی، استفاده گاهبهگاه از شعر و کلمههای آهنگین است. همچنین طنز سعدی در این میان بینظیر است؛ طنزی که فقط برای مسخره، سرگرمی و خنداندن نیست. طنز شیرین سعدی، هم میخنداند و هم آگاهی میبخشد.
هندوانه به شرط عشق (مجموعه داستان طنز)
اصولا عشق چیز خوبی است.
گاهی هندوانه از عشق بهتر است.
البته هندوانه خوردن با عشق جذابتر است.
از همه اینها بهترتر داستان طنز است. داستانهایی درباره پدری شاعر مسلک، مادری تیمسار مسلک و بچههایی فرشته مسلک.
هویج بستنی
اگر از خوراکیهای سرد و گرم بیمزه دل زدهاید، بفرمایید با داستانهای هویج بستنی کامتان را شیرین و دلتان را خنک کنید. خیلی معتقدند هویج برای چشم مفید است. شاید هویجهای پنهان در صفحههای این کتاب هم بینایی شما را تقویت کنند تا دوروبرتان را بهتر ببینید و از کنار چاله چولههای روزگار بیتفاوت نگذرید.
مهمان مهتاب
مهمان مهتاب روایت جنگ است در پرتو خانوادههای مهاجر، دو داستان موازی، دو قهرمان از یک جنس اما با دو دیدگاه متفاوت، روایت حوادث روزهای سفر و زندگی اجباری دو خانوادهی جنگزده در شهرک تازه تاسیس" پالایشگاه".
روی رکاب اتوبوس، در برابر نگاه مردهای که به من تعظیم میکردند.
یک آن ایستادم و از خودم پرسیدم:" زحل! ای زحل دیوانه! تو کی ...