۱۷ رمان
حمید امجد، نمایشنامهنویس، کارگردان و نویسنده ایرانی است و نامش با آثاری شناخته میشود که به تئاتر، روایت، شهر، خاطره و رابطه انسانی نزدیکاند. در معرفی او، بهتر است به جای جملههای کلیشهای، به همان کیفیتی نگاه کنیم که خواننده را به کتابهایش برمیگرداند.
مسیر کار او نشان میدهد ادبیات همیشه یک شکل ندارد. گاهی از فانتزی و هیجان میآید، گاهی از نمایش و تجربه اجتماعی، و گاهی از رمانهای پرخوانندهای که بیواسطه با مخاطب حرف میزنند.
از آثار یا زمینههای شناختهشده ...
گردش تابستانی و هوای پاک
طبع آدم ور نمیداره. یعنی خب کار که زیاد باشه، خیلی هم خوبه. ارباب رجوع از در و دیوار بره بالا خیالی نیس. سفارش کار عین کوه سر آدم ریخته باشه، از کسادی بهتره. شب که خسته و کوفته میخوای از شرکت بزنی بیرون، اگه دو تا دستور کار واسه فردا ور میزت مونده باشه، خیالت راحتتره. آدم از فرداش ...
صدای مردگان
به دختره گفتم چرا زنگ نمیزنی بپرسی به چه حسابی...؟
گفت میگوید به حسابی که صندوقدارتان داد.
دختره وا رفته بود: شما مطمئنید؟
رفتم طرفش: یعنی چه؟ چیزی شده؟ خب اسم صندوقدار را میپرسیدی.
اشتباه نمیکنم، رنگش کاملا پریده بود، حتا رنگ انگشتهایش. گفت که آقاهه اسم را گفته؛ شماره حساب را هم.
گفتم اسمش چی بود؟ شماره حساب را نوشتی؟ ـ ...
قضیه تراخیس
لیکاس: خوشحال نیستی یانیس؟ ما بازم «تن واحد» رو منتشر میکنیم!
یانیس: ببخشید، گفتین اسم اون که به ما چشم دوخته، آیندهست؟
لیکاس: تو بازم سردبیر «تن واحد» خواهی بود.
کارلوس: محبوبیت تو حالا حتی از او موقع هم بیشتره. اگه اون موقع مقالات تو به خاطر سوابق پدرت خواننده داشت، حالا روزنامهت میتونه به خاطر اسم و سابقه مبارزاتی خودت پر تیراژترین ...
شب های ترمه و بادام
این نمایشنامه داستان جالبی از خانواده ای است که درگیر مشکلاتی هستند که بدترین آنها این موضوع است که پدر خانواده هر شب در چنگال مرگ فرو می رود و روز بعد از نو زنده می شود.
زائر
مادر در صحنه است. برنا خود را به صحنه پرت میکند؛ نفسزنان.
برنا: بخت خوش! میشنوی مادر! عاقبت رسید آن روز!
مادر: زود آمدی! برادرت انتظار میکشید و گفتم تا غروب
برنا: عاقبت بخت خوش به من رویآور شد!
مادر: غروب نشده آمدی و بینفس! کسی پیات گذاشته؟
برنا: آری، بخت! که رد من ناباور را گرفت به پای خویش تمام راه آواز دادم ...