رمان ایرانی

سایه‌بان نگاهت

خیلی سخته پدر و مادر و خواهر و برادر داشته باشی اما نداشته باشیشون! خیلی زجرآوره یه عشق پشت و پناهت باشه که توی دلت نداریش و از همه بدتر اینه که بین اون همه آدم بی‌معرفت و نامرد روی زمین، خودت و نامردتر و بی‌معرفت‌تر از همه آدمای زمین بدونی!

پرسمان
9786001871009
۱۳۹۳
۵۳۲ صفحه
۷۲۸ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده فرخنده موحدراد
۶ رمان فرخنده موحدراد نویسنده ایرانی است؛ نام او در میان آثار فارسی‌زبان دیده می‌شود. زندگی و خاستگاه او با ایران پیوند دارد و همین زمینه در شکل‌گیری نگاه و جهان آثارش بی‌اثر نیست. آثار این حوزه معمولا از تجربه‌های خانوادگی، اجتماعی و روایت‌های نزدیک به مخاطب فارسی نیرو می‌گیرند. موحدراد را باید با تکیه بر متن‌هایش معرفی کرد، چون داده عمومی زندگی‌نامه‌ای محدود است. حضور او به تنوع صداهای زنان در نشر فارسی کمک می‌کند. برای خواننده فارسی، آثارش می‌تواند مسیری برای خواندن روایت‌های آرام‌تر و ...
دیگر رمان‌های فرخنده موحدراد
عشق اطلسی
عشق اطلسی رفتند و منو بارون تنها موندیم، چقدر دلم گرفته بود. صدای هیاهوی مردم حاکی از این بود که دارند سریعا به ماشین‌هاشون پناه می‌برند. غرش شدید آسمون دل آدم و می‌لرزوند و وحشت به جون آدم می‌انداخت اما من به این هجوم سنگین دلبسته بودم، چقدر دلم می‌خواست گریه کنم و کردم، چقدر خوب بود، بارون بود و نم اشک ...
عطر رازقی
عطر رازقی قلبم تیر می‌کشید. چقدر سخته یک سال تمرین فراموش کردن کنی اما فقط، فقط با شنیدن حتی اسمش از زبون دیگری همه کاسه کوزه هات بشکنه! چقدر سخته داد بزنی دوستت ندارم اما این‌قدر دوستش داشته باشی که همه دلیل زندگیت باشه! چقدر سخته ایستادن و مقاومت کردن در مقابل احساسی که با همه وجودش تو رو به سمت کسی ...
بی تو مهتاب
بی تو مهتاب گیج و منگ و سردرگم سرم رو روی زانوهام گذاشتم، چقدر کمرم تیر می‌کشید، چقدر شکسته بودم! چی می‌تونستم بگم؟ نمی‌دونستم به خدا چی باید بگم؟ اصلا چی می‌شد گفت؟ یاد حرف مهتاب افتادم، یاد حرف مادرش «خدا همیشه یه پله بالاتر از توست» خدای من، تو کجایی؟ این دستای رو به آسمون منو نمی‌بینی یا وقت نداری و سرت ...
نگار من
نگار من دلش داشت می‌ترکید. بیشتر از آن‌که نگران دلش باشد، نگران غرورش بود! خودش را خوب می‌شناخت می‌توانست بدون دل زندگی کند اما بدون غرورش هرگز! جلوی باز شدن بغضش را نگرفت، حاضر نبود به خاطر مریم همچین بی‌رحمی‌ای در حق خود بکند و بگذار غمباد بگیرد! اگر گریه نمی‌کرد آتش می‌گرفت، می‌سوخت... اما... نمی‌خواست و نباید می‌سوخت باید سرد می‌شد ...
مشاهده تمام رمان های فرخنده موحدراد
مجموعه‌ها