آقای کارل روی صندلی راحتیاش نشست و به فکر رفت. او مردی فربه با چهرهای سرخ و سفید و عینکی پر زرق و برق و لبهایی ظریف بود که خطوط اصلی خندهاش گویی ردی از همه لطیفههایی که گفته بود، را حفظ کرده بود.
۲۹ رمان
رومن گاری نویسنده، دیپلمات و خلبان فرانسوی بود؛ چهرهای پرماجرا که زندگیاش خود به اندازه رمانهایش داستانی به نظر میرسد. او در ویلنیوس به دنیا آمد و بعدها در فرانسه به یکی از نامهای مهم ادبیات قرن بیستم تبدیل شد.
گاری در جنگ جهانی دوم به نیروهای فرانسه آزاد پیوست و تجربه جنگ، تبعید و هویت چندگانه در آثارش بازتاب پیدا کرد. او نویسندهای بود که میان زبانها، کشورها و نقشهای مختلف زندگی حرکت میکرد.
شهرت او با آثاری مانند «ریشههای آسمان»، ...
زندگی در پیش رو
او بچهییست که میبیند، خوب هم میبیند. تیز هم میبیند و همه را هم ضبط میکند. همصحبتهایش یک پیرمرد مسلمان عاشق قرآن و عاشق ویکتور هوگو است و یک زن پیر زن دردمند.
هر چند با بچهها حرف میزند و بازی میکند، اما با آنها یکی نمیشود. در مجاورت آنها بچه نمیشود. او بچهییست ساخته نویسنده. اما بچهیی به شدت پذیرفتنی ...
شبح سرگردان (رقص چنگیز کوهن)
احساس میکنم اینجا خانه خودم است. احساس میکنم این مکان و هوایی که آنها تنفس میکنند، از آن من است؛ این را فقط کسانی میتوانند درک کنند که به محیطی کاملا خو گرفتهاند و با آن در هم آمیختهاند. شبحی زبانآور و پر توش و توان؛ این شبح به قدری سمج و چنان فراگیرنده است که حضورش بر هر چیز ...
میعاد در سپیدهدم
پرندگان میروند در پرو بمیرند
توی چمدان پر بود از اسباب بازی، عروسک، خرسهای مخملی، کلاهگیس فرشته و تیلههای رنگی. یک دست لباس بابانوئل هم بود: پیراهنی قرمز با حاشیهای سفید، کلاه بیلبهی منگولهدار و یک ریش سفید مصنوعی. مرد چمدان را بست، دست دختر جوان را گرفت و شروع کردند به راه رفتن طرف بزرگراه قدیمی، برف اسفالت را خیس کرده بود. جاده زیر ...