خشت و خون
«من خواب میبینم، همه اینها خواب است باید برخیزم، کسی مرا بیدار کند. کاش کسی من را تکان دهد، کسی کاش سیلی به صورتم بزند من باید برخیزم.» قصد کرد مسیر دالان خوابهایی که آمده است را برگردد، از کاشی و آب و آیینه و چاه از رودخانه و جنگل و سهره و شب پر ستاره بگذرد، شاید بیدار شد. ...