زبان
فارسی
نویسنده
آنا گاوالدا
مترجم
شهرزاد ضیایی
سال چاپ
1395
نوبت چاپ
3
تعداد صفحات
176
سایز
رقعی
ابعاد
14.4 * 20.4 * 1
نوع جلد
شومیز
وزن
231
تخفیف ویژه در سایت
10.00
نسخه الکترونیکی
نمیباشد
۲۳ رمان
آنا گاوالدا، نویسنده فرانسوی است و در میان خوانندگان با آثاری شناخته میشود که به روابط انسانی، تنهایی و امیدهای کوچک نزدیکاند. زندگی و کار او نشان میدهد که ادبیات میتواند از دل تجربههای فردی، جهانهایی عمومی و ماندگار بسازد.
مسیر نویسندگی او با توجه به جزئیات انسانی شکل گرفته است. در نوشتههایش معمولاً شخصیتها فقط حامل ماجرا نیستند؛ آنها با گذشته، ترسها، امیدها و انتخابهایی روبهرو میشوند که داستان را پیش میبرند.
از آثار یا زمینههای شناختهشده او میتوان به «دوستش ...
با هم همین و بس
اعتقادهای راسخ ما هیچگاه پایه و اساس درستی ندارند، یک روز میخواهیم بمیریم، اما روز بعد میفهمیم تنها کاری که باید میکردیم این بود که چند پله پایین برویم و کلید برق را بزنیم تا همهچیز را روشنتر ببینیم...
به هر حال این چهار نفر در آستانه تجربهای بودند که شاید میتوانست بهترین روزهای زندگیشان را رقم بزند...
با هم همین و ...
دوستش داشتم
«چی گفتی؟»
«گفتم با خودم میبرمشان. بهتر است کمی از اینجا دور باشند..»
مادر شوهرم پرسید: «کی؟»
«همین حالا»
«حالا؟ الان منطقی فکر نمیکنی...»
«چرا، کاملا منطقی هستم.»
«چی میگی؟ ساعت نزدیک یازده است! پییر، تو...»
«سوزان، روی صحبتم با کلوئه است. گلوئه به من گوش کن. دلم میخواد شما را از اینجا ببرم. موافقی؟»
من چیزی نمیگویم.
«به نظرت ...
دلم میخواهد گاهی در زندگی اشتباه کنم
سه نام، سه داستان و سه جوان امروزی که ترجیح میدهند در زندگی اشتباه کنند تا این که اصلا زندگی نکنند. این سه رمان کوتاه، پیش از این در دو کتاب «بیلی» و «زندگیهای بهتر» از سوی ناشر فرانسوی منتشر شده بود ولی از آنجا که هر سه از لحاظ محتوایی و سبک داستانی پیوندهایی دارند، آنا گاوالدا و ناشر ...
35 کیلو امیدواری
گرگوری از مدرسه متنفر است. هر لحظهای که در مدرسه میگذرد، برایش شکنجهای واقعی است. تنها روزهای خوب زندگیاش وقتهایی است که به کارگاه پدربزرگش میرود. پدربزرگ لئو در دنیا تنها کسی است که او را درک میکند. شاید به همین دلیل است که از گرگوری میخواهد سختترین قدم زندگیاش را بردارد...
پسری با 35 کیلو امید
مادرم گریه میکند و پدرم به من بد و بیراه میگوید یا برعکس، مادرم به من بد و بیراه میگوید و پدرم چیزی نمیگوید. در چنین شرایطی به آنها چه میتوانم بگویم؟ هیچ. نمیتوانم چیزی بگویم چون همین که دهانم را باز کنم همه چیز بدتر میشود. آنها مثل طوطی فقط یک جمله را تکرار میکنند:
درس بخون! درس بخون! ...