نمایش‌نامه

تخم‌گذاری در جیب (3 نمایش‌نامه)

یوسف: دختر خوبی بود. یحیی: آره! از لجاجت و اخلاق گندش که بگذریم بد نبود! یوسف: اگه دوباره ببینیش باز عاشقش می‌شی؟ یحیی: اگه جلو فروشگاه ایستاده باشه و بارون بیاد خب چاره‌ای ندارم. مکان و زمان خیلی چیزهارو به آدم تحمیل می‌کنه!

بوتیمار
9786004042727
۱۳۹۵
۶۸ صفحه
۲۴۰ مشاهده
۰ نقل قول
رسول یونان
صفحه نویسنده رسول یونان
۱۸ رمان رسول یونان، شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است و نامش با آثاری شناخته می‌شود که به عشق، سادگی، طنز، تنهایی و زبان روزمره نزدیک‌اند. زندگی و کار او نشان می‌دهد ادبیات چطور می‌تواند از تجربه‌ای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد. مسیر نویسندگی او با توجه به انسان و موقعیت شکل گرفته است. در آثارش شخصیت‌ها فقط برای پیش بردن ماجرا نیستند؛ آن‌ها با ترس، آرزو، شکست، ایمان یا انتخاب‌هایی روبه‌رو می‌شوند که به متن عمق می‌دهد. از آثار یا ...
دیگر رمان‌های رسول یونان
دیر کردی ما شام را خوردیم
دیر کردی ما شام را خوردیم تصمیم گرفته بود با کسی کاری نداشته باشد تا کسی هم مزاحم او نشود. تن به گفت و گو نمی‌داد. در دنیای خودش زندگی می‌کرد. با این همه، آدم‌های فضول دست‌بردار نبودند. گاه و بی‌گاه متلک بارش می‌کردند که زبانش را گربه‌ها خورده‌اند. ما می‌دانستیم یک روز سرانجام طاقتش طاق می‌شود و با صدای بلند جواب همه را می‌دهد، اما ...
فرشته‌ها
فرشته‌ها گفت: من فرشته‌ام! قاضی پرسید: بال‌هایت کو؟ گفت بال‌هایم را بریده‌اند! قاضی باور نکرد. نیشخند زد و او را به جرم نداشت کارت شناسایی به حبس محکوم کرد. وقتی می‌خواستند به دست‌هایش دست‌بند بزنند، ناگهان چند فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند. ساعتی بعد قاضی در کتاب‌های قانون دنبال ماده‌ای می‌گشت که مربوط به تعقیب مجرم در آسمان باشد.
آن مرد دروغ می‌گفت اینجا بلدرچین نیست
آن مرد دروغ می‌گفت اینجا بلدرچین نیست آیمان: من می‌خوام بخوابم و به بهشت برم. پرستار: چشماتو ببند. شاید هم رفتی. از کجا معلوم! آیمان: پلک‌هایش را می‌بندد بهشت هم مثل اینجاس؟ اونجا هم باید قرص بخورم؟ پرستار: نه فرق می‌کنه! تو بهشت مریضی نیس. آیمان: اما تا اونجایی که من می‌دونم هس. اگه... اونجا... مریضی... نبود شما... شبا... منو... از خواب بهشت جدا نمی‌کردین و بهم قرص نمی‌دادین!
راه طولانی بود از عشق حرف زدیم
راه طولانی بود از عشق حرف زدیم حرف‌ها و مهربانی‌اش دیگر واقعی نبود. می‌دانستم می‌خواهد آرام آرام از زندگی‌ام بیرون برود. به همین خاطر دیگر پاپیچش نشدم! دیگر یاد گرفته بودم که عشق تحمیل خود به دیگران نیست. یاد گرفته بودم کسی که برای رفتن آمده می‌رود و کسی که می‌خواهد برود هر طور شده می‌رود. هر چه درها را به رویش ببندی و هر چه ...
شایعات اطراف دکه روزنامه فروشی
شایعات اطراف دکه روزنامه فروشی حضورش خیلی پر رنگ بود، طوری که حتی در شلوغی‌ها گم نمی‌شد. دو سه هفته پیش یک خواب روشن دیده بود. خواب دیده بود ستاره‌ها در آینه‌های دریا می‌رقصند. پا به آینه‌ها گذاشته بود و آینه به آینه جلو رفته بود و رسیده بود به جریزه‌ای نامکشوف و بکر و مقدس؛ جزیره‌ای که همه‌چیزش از روشنی بود. درختانی از سبز ...
مشاهده تمام رمان های رسول یونان
مجموعه‌ها