رمان ایرانی

شاخه نبات

گاهی بعضی آرزوها دیر مستجاب می‌شوند؛ اما می‌شوند و همین «شدن‌ها» دل آدم را گره می‌زند به آن بالاها. شاید جایی پشت ابرها. همان‌جا که چشم آدم به آن نمی‌رسد. ولی یقینی هست که کسی آن‌جا هوایت را دارد. خیلی هم زیاد. آن‌قدر که بعد از گذشت سال‌ها یادش نرفته که تو روزی چه چیزی از او خواسته بودی...

آرینا
9786006893228
۱۳۹۵
۱۰۰۰ صفحه
۸۲۳۷ مشاهده
۱ نقل قول
آزیتا خیری
صفحه نویسنده آزیتا خیری
۹ رمان آزیتا خیری نویسنده ایرانی است؛ در فضای ادبیات داستانی و آثار فارسی معاصر شناخته می‌شود. درباره جزئیات زندگی شخصی او داده عمومی و قابل اتکای زیادی در دسترس نیست؛ بنابراین معرفی دقیق‌تر باید بر خود آثار و جایگاه نوشتاری او تکیه کند. نوشته‌های این جریان معمولا با روایت زندگی، رابطه‌های انسانی و دغدغه‌های ملموس اجتماعی پیوند دارند. در چنین آثاری، زبان باید به اندازه کافی صمیمی باشد تا خواننده حس فاصله نکند و همزمان به قصه وزن بدهد. حضور نویسندگانی مثل خیری به تکثر ...
دیگر رمان‌های آزیتا خیری
دختر ماه‌منیر 1 (2 جلدی)
دختر ماه‌منیر 1 (2 جلدی) بغض‌آلود به جمعیت مقابلش خیره شده بود،سرود ملی کشور در سالن طنین‌انداز بود و همه به احترامش ایستاده بودند و در آن لحظه روی سن کنار هم‌کلاسی‌هایش و با لباسی که به عنوان نماد فارغ‌التحصیل بر تن داشت وجودش پر از احساسات متفاوت بود.خوش‌حالی،شعف،ترس و البته احساس دین...
در میان مه 1 (2 جلدی)
در میان مه 1 (2 جلدی) عباس رسید را از روی میز برداشت و با نگاهی خالی بدون جواب به حرف‌های او، خیلی کوتاه خداحافظی کرد و از مغازه بیرون رفت. اما همه فکرش درگیر ستاره بود. دختری که او هر ماه دیه مرگ پدرش را به عمویش می‌داد. اما ستاره برای ثبت نام کنکور باید به التماس می‌افتاد...
دختر ماه‌منیر 2 (2 جلدی)
دختر ماه‌منیر 2 (2 جلدی) بغض‌آلود به جمعیت مقابلش خیره شده بود،سرود ملی کشور در سالن طنین‌انداز بود و همه به احترامش ایستاده بودند و در آن لحظه روی سن کنار هم‌کلاسی‌هایش و با لباسی که به عنوان نماد فارغ‌التحصیل بر تن داشت وجودش پر از احساسات متفاوت بود.خوش‌حالی،شعف،ترس و البته احساس دین...
کوچه دلگشا
کوچه دلگشا خودم را به حاشیه دیوار آجری منزل فاطمه خانم می‌کشم. وانتی ضایعات از کنارم می‌گذرد. نگاه من اما هنوز به رامین است. دست‌هایش را روی سینه بهم قلاب کرده و با نازنین حرف می‌زند. عاقله مرد میانسال هم هست. نگاهم می‌رود سوی آپارتمان. برعکس هر روز که اینجا موجی کارگر توی هم وول می‌خورد امروز خلوت است. سرم را پایین ...
خانه امن
خانه امن حالی برای رفتن نداشتم. نه تا وقتی نگاه‌های حاج خانم عصبی و پر از کدورت بود و نه تا وقتی که من وسط این هم تردید و شک دست و پا می‌زدم. به تصویرم در آینه ماشین پوزخند زدم. در کار ما شک معنا نداشت. رها دختر سمندر بود و همین برای از نفس افتادن این قلب بی‌صاحب کفایت می‌کرد. ...
مشاهده تمام رمان های آزیتا خیری
مجموعه‌ها