رمان ایرانی

آپارتمان روباز

چشم برنمی‌داشت. لبخند می‌زد. سر تکان داد و گفت: «آدم عجیبی هستی!» جمله‌ای که قبلا به یاد او نوشته بودم، به زبان آوردم: «هرکسی در عاشقی سبک خودش را دارد!» ادامه جمله‌ای را که نوشته بودم، برایش نگفتم که مسلما سبک عشقی شکسپیر با استریندبرگ و چخوف فرق داشته و خیلی راحت می‌شود این را از خواندن آثارشان فهمید و شاید یک روز مقاله‌ای با هدف بیان این جمله نوشتم که آدم‌ها مطابق با میزان تخیل‌شان است که عاشق می‌شوند. گفت: «پس باید بگویم عاشق عجیبی هستی!» ناگهان بلند شد ایستاد. من هم ایستادم... راه افتاد رفت، بدون خداحافظی1 واقعا چی فکر می‌کند؟! بلند گفتم: «خداحافظ!» حتی برنگشت نگاه کند...

اسم
9786009695126
۱۳۹۵
۱۷۶ صفحه
۵۷۲ مشاهده
۴ نقل قول
علی موذنی
صفحه نویسنده علی موذنی
۱۴ رمان علی موذنی، نویسنده و نمایشنامه‌نویس ایرانی است و نامش با آثاری شناخته می‌شود که به دین، اخلاق، جامعه، نمایش و روایت ایرانی نزدیک‌اند. در معرفی او، بهتر است به جای جمله‌های کلیشه‌ای، به همان کیفیتی نگاه کنیم که خواننده را به کتاب‌هایش برمی‌گرداند. مسیر کار او نشان می‌دهد ادبیات همیشه یک شکل ندارد. گاهی از فانتزی و هیجان می‌آید، گاهی از نمایش و تجربه اجتماعی، و گاهی از رمان‌های پرخواننده‌ای که بی‌واسطه با مخاطب حرف می‌زنند. از آثار یا زمینه‌های شناخته‌شده او ...
دیگر رمان‌های علی موذنی
خوش‌نشین
خوش‌نشین موضوع این رمان که شاید در جوامع دیگر، مشکل مقطعی به نظر می‌آید، ظاهرا واقعیت تلخ و همیشگی جامعه ماست که مدام به دنبال خرید خانه بروی و همیشه احساس کنی که از خرید آن عقبی و فاصله پولی‌ات با آن رفته رفته بیشتر و بیشتر می‌شود.
مامور
مامور تا چشمانم بر هم برود، کارم شده بود دعا که خداوندا، به دلش بینداز دوباره زنگ بزند. تلفن زنگ که می‌خورد، نمی‌گذاشتم به زنگ دوم برسد. اما تا صدایی غیر از صدای او می‌شنیدم، اشتیاقم به ضدش بدل می‌شود. با اکراه چند کلمه‌ای به ادب می‌گفتم و اگر فامیل بود، گوشی را رد می‌کردم به ثریا و اگر کاری بود، ...
موسای عیسی
موسای عیسی ای رسول! آغاز کن کتابت کتابی را که عیسی به آن فرمان داده است و بر این بی‌حوصلگی فائق آی که بوی دهان ابلیس از آن می‌آید. قلم را در دواتی فرو بر که به بوی خوش تن عیسی رنگین است و حقایق را به زیبایی جعد موی بلند عیسی روایت کن و لبخندش را کتابت کن تا از خاطره‌اش ...
کشتی‌بان دوست
کشتی‌بان دوست نمرود نعره زد:«ای خدای آتش، خداوندی چون تو از تو طلب سوزاندن بنده‌ای ناسپاس را دارد. او را نیک بسوزان تا من خاکسترش را خاک ستوران کنم.» ابراهیم گفت:«از شما و شرک‌تان بیزارم که زندگی با شما بر من جز رنج نیست.» به آتش نزدیک شد. شعله‌ها به هر گام که او پیش می‌رفت، پس می‌نشستند. ابراهیم گفت:«و تو، ای آتش، مرا در ...
مشاهده تمام رمان های علی موذنی
مجموعه‌ها