شعر

صبح روان

فکر و ذکرم شده این کار. ولی امروز. چه کند پیش می‌رود. ای داد! از صبح، هوا بس گرفته بود، دق‌مرگ شدم. همه‌اش باران. همه‌اش باد، باد، باد. حرفم که نمی‌آید، چه کنم جز نگاه و نظربازی؟ درین گرته بیرنگ که حال پیش چشم دارم در قاب، لب پاشویه غنوده‌ست جوانی رعنا، شاید خسته از کبوتربازیی زیر آفتاب. چه قدی، چه قامتی! عجب ظهر قیامتی! نأشه‌اش کرده، مست خواب! به تماشا می‌نشینم و ساعت‌هاست: کم‌کمک که شعر می‌شود، تازه کشف می‌شود. چرا زیباست.

بیژن الهی
بیدگل
9786007806579
۱۳۹۶
۱۹۶ صفحه
۱۳۷ مشاهده
۰ نقل قول
کنستانتین کاوافی
صفحه نویسنده کنستانتین کاوافی
۲ رمان کنستانتین کاوافی از نویسندگانی است که کارش با روایت، تجربه انسانی و نگاه شخصی شناخته می‌شود. آثار او از دل فرهنگی مشخص می‌آیند، اما در برخورد با خواننده راهی به پرسش‌های آشناتر باز می‌کنند. در زندگی و مسیر ادبی او می‌توان رد زمانه، زبان و دغدغه‌های اجتماعی یا فردی را دید. همین زمینه باعث می‌شود متن‌هایش فقط قصه نباشند و لایه‌ای از مشاهده و تأمل همراه خود داشته باشند. شیوه روایت او معمولاً به جزئیات، لحن و حرکت آرام معنا تکیه دارد. ...
دیگر رمان‌های کنستانتین کاوافی
زندگی و شعر کنستانتین کاوافی
زندگی و شعر کنستانتین کاوافی در گوشه پرهیاهوی کافه. خمیده بر روی میز. پیرمردی تنها. نشسته است. روزنامه‌ای در برابرش. به یاد حظ ناچیز سال‌‌های رفته. آنگاه که توان و هوشی داشت، و خیره می‌شود. او می‌داند که اکنون بسیار پیر و فرتوت است، می‌بیند، احساس می‌کند. انگار که همین دیروز جوانکی بود. زمان به سرعت گذشته است. و می‌اندیشدکه عقل چگونه او را به ...
مشاهده تمام رمان های کنستانتین کاوافی
مجموعه‌ها