ما همهمون چسبیدیم به زندگی. شاید این ثابت کنه که هیچی بعد از مرگ وجود نداره؟ شاید یه قسمتی از ما میدونه که این تمام اون چیزیه که ما داریم و سعی میکنه تا جایی که ممکنه نگهش داره.
رمانهای 10 ثانیهای (مجموعه داستانهای 25 کلمهای)
زبان
فارسی
...
مرد دربند (گزیده داستانهای کوتاه اروپا)
آفتاب روی صورت او افتاده بود و بیدارش کرد. اما باعث شد چشمهایش را ببندد. از سرازیری جاری شد بیآنکه مانعی بر سر راهش باشد. به صورت جریانی سیال درآمد. دستههای مگس را جمع کرد که بالای سر او میپریدند و بر پیشانی مرد مینشستند. گرد سر او میچرخیدند. بعد جای خود را به دستهای تازه از راه رسیده میدانند. ...
لازم نیست دلداریم بدی
چاریتی میداند که ازدواج من یک ازدواج سنتی هندی بوده.پدر و مادرم به کمک یک دلال ازدواج که از فامیلهای مادرم بود دامادی انتخاب کردند. همه کاری که من باید میکردم این بود که سلیقه غذاییاش را بفهمم...
اسم من اورلاندو زکی است. منظور از اورالاندو همان اورلاندو در فلوریداست که روی تیشرتی که صلیبسرخ به من داده نوشته شده؛ زکی ...
مجله هوپا (شماره 17)
در شمارهی هفده مجلهی هوپا، با پادکست «میوکست» آشنا میشویم. آخرین قسمت کمیکاستریپ «روکو و ژاکلین» را میخوانیم. با مشکلات روزانهی هیولایی به نام «آستیندرازه» آشنا میشویم. نمایشنامهی «جک و گلآفتابگردان سحرآمیز» را میخوانیم. دنبال همزادمان میکنیم تا از رازهایش سر دربیاوریم، با خواندن داستان «سوت سحرآمیز» به سوالهای فلسفیاش فکر میکنیم. با «یینکا شونیباره» هنرمند مجسمهساز خوشفکر آشنا میشویم. ...