چستر
برای چستر که بدون او نمیتوانستم این کتاب را بنویسم. او باهوشترین و خوشتیپترین گربه دنیاست. کاش من هم میتوانستم مثل او باشم.
سنجاب ترسو دوست پیدا می کند
سنجاب کوچولوی قصه ما خیلی میترسد. او هیچوقت از روی درخت فندقی که روی آن لانه کرده جای دیگری نمیرود. سنجاب ترسو دوست دارد از روی برنامهای که با دقت برای خودش نوشته، کارهایش را انجام دهد. او دلش نمیخواهد جانش را به خطر بیندازد و به جاهایی برود که نمیشناسد. تا این که روزی برایش اتفاقی میافتد که توی ...
سنجاب ترسو از تاریکی می ترسد
سنجاب ترسو هیچ وقت نمیخوابد. او بیشتر دوست دارد تمام شب را بیدار بماند. دلش نمیخواهد بخوابد و نیمهشب خوابهای ترسناک ببیند. اما نخوابیدن ضررهایی هم دارد. پس برای اینکه بتواند با خوابهای ترسناک مبارزه کند، برنامهریزی میکند اما اتفاقی میافتد که در برنامهریزیاش نبود…
سنجاب ترسو
سنجاب کوچولوی قصه ما خیلی میترسد. او هیچوقت از روی درخت فندقی که روی آن لانه کرده جای دیگری نمیرود. سنجاب ترسو دوست دارد از روی برنامهای که با دقت برای خودش نوشته، کارهایش را انجام دهد. او دلش نمیخواهد جانش را به خطر بیندازد و به جاهایی برود که نمیشناسد. تا این که روزی برایش اتفاقی میافتد که توی ...