چیزی نگفتم و رفتم. میدانستم به من احتیاج دارند. حزب ما کسی را مثل من نداشت. شاخههای زیردستم مثل ساعت کار میکرد. بهتر از تودهایها. بهتر از آن روزبه که برای همه قهرمان شده بود. گیریم او کتاب نوشته بود من نه؛ عوضش در شطرنج از او سر بودم....
۱۵ رمان
رضا جولایی، نویسنده ایرانی است و نامش با آثاری شناخته میشود که به تاریخ، سیاست، شکست، روشنفکری و ایران معاصر نزدیکاند. در معرفی او، بهتر است به جای جملههای کلیشهای، به همان کیفیتی نگاه کنیم که خواننده را به کتابهایش برمیگرداند.
مسیر کار او نشان میدهد ادبیات همیشه یک شکل ندارد. گاهی از فانتزی و هیجان میآید، گاهی از نمایش و تجربه اجتماعی، و گاهی از رمانهای پرخوانندهای که بیواسطه با مخاطب حرف میزنند.
از آثار یا زمینههای شناختهشده او میتوان به ...
حوض سلطان، پایان کار مغان
«حوض سلطان، پایان کار مغان» اثری از رضا جولایی است که در میان علاقهمندان به ادبیات و تاریخ ایران توجه زیادی جلب کرده است. این کتاب هم یک روایت تاریخی محسوب میشود و هم تاملی بر تحول باورها و تغییر ساختارهای قدرت در ایران. کتاب با بهرهگیری از تاریخ و اسطورههای ایرانی، تحولات فکری و اجتماعی از دوران باستان تا ...
نسترنهای صورتی
بیشتر داستانهای این کتاب، همچون دیگر آثار نویسنده آن، حال و هوایی «قاجاری» دارند و فضای آن دوران را بازسازی میکنند، اما چون ژرفتر نگریسته شود تصویری از حیات فردی و مناسبات اجتماعی آدمها به چشم میخورد که منحصر به این دوران نیست. قصهها گر چه در ظاهر از سیاست و تاریخ متاثرند، در تمهیدی هستند برای مطرح کردن دغدغههای ...
خنده ی خورشید، اشک ماه
رضا جولایی که با آثاری چون سوءقصد به ذات همایونی، شکوفههای عناب، نسترنهای صورتی، ماه غمگین، ماه سرخ و... خود را در مقام نویسندهای با دغدغههای عمیق انسان تاریخی ایرانی مطرح کرده، در رمان خندهی خورشید، اشک ماه، با زیرعنوان قصهی پرماجرای سرقت جواهرات، یکی از مهمترین روزهای تاریخ ایران را محور اثر تازهی خود کرده است:. روز به توپ ...
سوء قصد به ذات همایونی
"سوء قصد به ذات همایونی" اثر "رضا جولایی"، داستانی است جذاب و خواندنی که در اواخر دوران مشروطه رخ می دهد. "رضا جولایی"، داستان را با ترور "محمدعلی شاه" آغاز نموده و سپس روایت زندگی یکایک افراد دخیل در ترور را به همراه نحوه ی آشنایی شان با همدیگر، از کودکی تا حال به تصویر می کشد. به این ترتیب ...
بارانهای سبز
بند چکمههایش را جا به جا کرد. به اطراف نگاهی انداخت و گفت: «سه سال... سه سال. شاید هم سی سال یا سی قرن.» پیرمرد پرسید: چه میخواهی؟» «کمی نان.» و با خود گفت، کمی آرامش. هر جا بتوانم خستگی در میکنم هر جا بگذارند میمیرم. پیرمرد در کلبه را بست. با خود گفت، شاید روی همین زمین. همینجا که ...