بزرگترین سیاهچالهها از یه ذره شروع میشد. از یه ذره کوچیک، مثل یه بار قدم زدن، مثل یه قول از زمان بچگی، مثل یه آرزوی مشترک... مثل یه نگاه پر از تردید... شروع میشد و تا همهچیز رو توی خودش فرو نمیبرد، آروم نمیگرفت.
فراموشآباد
به صدای باد گوش دادم که از لابهلای شاخهها میوزید؛ از درختهایی که کمی دورتر قد علم کرده بودند. سعی کردم فکرم رو از هر چیزی دور کنم. باید عادت میکردم؛ وضع دنیا همین بود... وضع آدمها. انگار همیشه بعد از تموم شدن هر چیزی میفهمیدیم خیلی کم بود. بعد از رفتن هر آدمی میفهمیدیم خیلی کم بود. بعد از ...
سایه به سایه
لادن دختر یه خانوادهی سنتی و خوشنام محلهی زندگیشه که بهواسطهی رشتهی پرستاری و کمکهاش به اطرافیان، نظر مثبت تمام اقوام و همسایهها رو جلب کرده و آیندهی روشنی پیش رو داره؛ ولی زندگی همیشه آروم نمیمونه و اشتباهات دیگران، ناگهان ورق رو برمیگردونه. اشتباهاتی که پای بدنام ترین آدم محل رو به زندگی لادن باز میکنه. مردی با گذشته ...
به من بگو لیلی
چند دقیقه روی بوم قدم زد و به اطراف نگاه انداخت. این بالا آرامشش از حیاط هم بیشتر بود. سمت لبه بوم رفت و نگاهش روی ساختمونهای خلوت اطراف چرخید. گاهی کلاغی روی آنتنها و دور و بر دیشها پرسه میزد. به لبه بوم نزدیکتر شد. دیوارهای که تا زیر کمرش میرسید. کف دستهاش رو روی دیواره گذاشت و به ...