«در ونیز بود... که برای سومین یا شاید چهارمینبار، با شخصی که از او سخن میگویم، دیدار کردم. با ذهنی آشفته و یادآوری مبهم، آن دیدار را بهیاد میآورم. با اینحال، به خاطر دارم ــآه که چگونه میتوانم فراموشش کنم؟ــ ظلمت نیمهشب را، پل آهها را، زیبایی زنی سحرانگیز را، و روح سرگردان عشق و خیال را که در امتداد آن آبراه باریک، آرام و خاموش پرسه میزد.»