رمان «سرگذشت ملعونین» نوشته آنتونیو لوبو آنتونش، اثری تاریک و چندصدایی از ادبیات پرتغال است که نخستینبار در ۱۹۸۵ منتشر شد و در فضایی ملتهب از دهه ۱۹۷۰ شکل میگیرد؛ زمانی که کشور در آستانه فروپاشی نظم قدیمی و برآمدن نیروهای انقلابی قرار دارد. در این بستر، نویسنده زوال یک خانواده بورژوای سابقا ثروتمند را روایت میکند؛ خانوادهای که در خانهای باشکوه اما رو به نابودی روزهای آخر خود را میگذراند و در حالی که گرمای خفهکننده تابستان و فشار تحولات سیاسی بر آنها سایه انداخته، برای فرار ناگزیر به اسپانیا یا برزیل آماده میشوند. در مرکز این فروپاشی، دیوگو، پدرسالار بیمار و در حال مرگ قرار دارد؛ مردی که بستر بیماریاش به میدان رقابت اعضای خانواده برای دستیابی به ارثی تبدیل شده که در واقع تا حد زیادی از میان رفته و فقط توهمی از آن باقی مانده است. اطراف او مجموعهای از شخصیتهای پریشان قرار دارد: پسر سادهلوحی که در قطارهای اسباببازیاش غرق شده، دختر معلول ذهنی، نوههایی ناسازگار و مهمتر از همه رودریگو، دامادی که تجسم فساد و طمع است و با بهرهکشی بیرحمانه از خانواده، حتی از دخترخواندهی خود فرزندی نامشروع دارد. روایت آنتونش بر پایه مونولوگهای گسسته، صداهای متعدد و زوایای دید سیال شکل میگیرد؛ شخصیتها، خاطرات و توهماتشان در یک بافت روایی بههمپیوسته اما آشفته جریان مییابد و همین ساختار چندصدایی، فضای روانی بیثبات آنان را بازتاب میدهد. از زبان اعضای خانواده و حتی افراد حاشیهای مثل سردفتر و پزشک، لایهلایه از رازها، رنجشها و فروپاشی درونی شخصیتها آشکار میشود. این تکنیک باعث میشود مرز میان واقعیت، حافظه و خیال مخدوش شود؛ درست مانند کشور و خانوادهای که هر دو در حال از دست دادن انسجام خود هستند. خانه قدیمی، با شکوه محو شدهاش، همچون استعارهای از طبقه بورژوازی پرتغال عمل میکند: پرزرقوبرق در ظاهر، اما پوسیده از درون. در این رمان، مضمون زوال، همچون نخ اصلی، سراسر روایت را به هم پیوند میدهد؛ زوالی که هم جسمانی است، هم اخلاقی و هم سیاسی. رودریگو با حرص بیپایان، خیانت، سوءاستفاده جنسی و جاهطلبی بیمارگونهاش نماد این فساد نسلی است؛ موجودی که حتی در آستانه رفتن، قدرت و ثروت رو به نابودی را همچنان چنگ میزند. در کنار آن، مضمون هویت تکهتکهشده در فرم روایی شکسته اثر بازتاب مییابد: شخصیتها هرکدام در جهان ذهنی خود محبوساند و صداهای پراکندهشان نشان میدهد که نه خانوادهای واقعی باقی مانده، نه گذشتهای قابل اتکا و نه آیندهای روشن. فرار نیز در رمان جایگاهی مرکزی دارد. برنامه فرار به اسپانیا یا برزیل فقط اقدامی عملی نیست، بلکه استعارهای از گریز از واقعیتی است که دیگر تاب تحملش را ندارند. با این حال، آنتونس آشکار میکند که آنها پوسیدگی اخلاقی خود را به هرجا خواهند برد؛ همانطور که رودریگو در واپسین لحظات، در میان جمعیتی که زمانی در برابرش خم میشدند، اکنون تنها و پوچ ایستاده است. «سرگذشت ملعونین» تصویری تکاندهنده از یک خانواده رو به فروپاشی و ملتی در آستانه دگرگونی است؛ رمانی دشوار، تیره و عمیق که با نثر باروک و پرشتاب آنتونش، نقدی بیرحمانه بر قدرت، طمع و میراث طبقهای است که دورانش به پایان رسیده. این اثر برای خوانندگانی که به ادبیات روانشناختی، روایتهای چندصدایی و تصویری بیپرده از شکست تاریخی و وجودی علاقهمندند، تجربهای بسیار ارزشمند است.