حسنی و ننه حسنی و درخت سیب 224 سیب برای عروسی (1 قصه و 2 قصه 2)
جینگ و جینگه...
جینگ و جینگه...
جینگ و جینگ...
این صدای چی بود؟ صدای ساز و آواز همسایه پشتی.
چرا؟ چون جشد داشتند، شادی داشتند، عروسی و دامادی داشتند.
خرررروپفففف... خررروپفففف...
این صدای چی بود؟ صدای خروپف حسنی. چرا؟
چون کاری نداشت. هر وقت کاری نداشت، حوصله هم نداشت.
هر وقت هم حوصله نداشت...
پیداش کن بازی
تا کردن یک گوساله
دیدی گم شدیم!
شاتو خسته شد. نشست کنار دیوار و گفت: «دیدی گم شدیم، پیدا هم نمیشیم؟» و چشمهایش اشکی شد. چشمهای شوتک هم می خواست اشکی بشود، اما شوتک … -هوووووممم… اول یک نفس عمیق کشید و بعد… -اووووممم فکر کرد و فکر کرد و … کتاب را بخوان و ببین اگر تو جای شوتک آتیش پاره بودی چهکار میکردی؟