«زمان خدای کهن» نوشتهی سباستین بری داستان یک بازرس بازنشستهی ایرلندی به نام تام کازنز است که بعد از سالها خدمت، در خانهای ساحلی زندگی آرام و بهظاهر بیدغدغهای دارد. اما این آرامش فقط ظاهری است؛ چون ذهن او مدام درگیر خاطراتی از گذشته میشود. او هم فقدانهای شخصی مثل مرگ همسرش را تجربه کرده و هم با یادآوری پروندههای تاریک دوران کاریاش، مخصوصا ماجراهای مربوط به خشونت و سوءاستفاده در نهادهای مذهبی ایرلند، دستوپنجه نرم میکند. رمان پرسشهایی دربارهی عدالت، خاطره، و اینکه آیا میتوان از گذشتههای تلخ رها شد یا نه، مطرح میکند. حضور دو مأمور جوان پلیس که برای مشورت دربارهی پروندهای قدیمی سراغ او میآیند، دوباره مرز میان حال و گذشتهاش را بر هم میزند. این ملاقات باعث میشود تام دوباره به دنیای زخمها و رازهای قدیمی کشیده شود، جایی که خاطرات شخصی و تاریخی در هم گره میخورند. روایت مدام بین لحظهی حال و گذشته جابهجا میشود و همین رفتوبرگشتها نشان میدهد که تام هنوز از گذشته جدا نشده و گویی در زمان متوقف مانده است. کتاب بیشتر به درون ذهن او میپردازد تا یک روایت خطی یا پلیسی کلاسیک ارائه دهد. حافظهی تام همیشه روشن و قابلاعتماد نیست و همین باعث میشود داستان حالت سیال ذهنی پیدا کند؛ جایی که حقیقت و خیال با هم ترکیب میشوند.