من این زن را همان جا دیدم. درست همان وقت که با چشمانی گریان و صورتی بغضآلود و کودکی بیتاب در بغلش، منتظر گرفتن استخوانهای شوهرش بود. پناهی نداشت جز آن کودک و چند تکه استخوان. گفتم اشکالی ندارد میبرم اینها را به هر کجا که بروم. اگر کافی باشد با هم تقسیم میکنیم و میخوریم. امروز هم باز یک دونه دیگر بود و ما هم همان حوالی رفته بودیم برای گرفتن آب کثیف. اینجا آب کثیف قیمتی ندارد، مجانی هم میتوانی آن را داشته باشی ولی برای همین هم باید کلی در صف بمانی...