کتاب «پرستار لهستانی» اثر برجستهی لیا مویز، یکی از نوینترین و در عین حال تکاندهندهترین نمونههای ادبیات داستانی تاریخی در بستر جنگ جهانی دوم است که در واقع پیوندی ناگسستنی با مجموعهی «ساگای دختر برلینی» دارد و دریچهای نو به سوی فجایع کمتر شنیده شدهی دوران اشغال لهستان توسط قوای نازی میگشاید. نویسنده بر برنامهی هولناک و نژادپرستانهی «لبنسبورن» تمرکز کرده است؛ طرحی ضدانسانی که بر پایهی ربودن دختران جوان با ویژگیهای ظاهری خاص جهت استحالهی نژادی استوار بود. مخاطب ابتدا با زندگی الکساندرا، دختری شانزدهساله آشنا میشود که در سال ۱۹۴۱ در بحبوحهی تلاطمهای سیاسی، از آغوش امن خانواده جدا شده و به کام یکی از مخوفترین ماشینهای جوجهکشی رایش سوم رانده میشود. لیا مویز با چیره دستی، سقوط ناگهانی یک زندگی معمولی به اعماق تاریکی و وحشت را به تصویر میکشد و خواننده را در هراسی همگام با قهرمان داستان سهیم میکند. بخش میانی داستان به واکاوی استقامت و زیرکی الکساندرا در قلب قلمروی دشمن میپردازد. پس از گریزی مخاطرهآمیز از کاروان اسرا در پی یک بمباران هوایی، او با هویتی جعلی در شهر درسدن پناه میگیرد. گزینش پیشهی پرستاری توسط وی، انتخابی استراتژیک و نمادین است؛ او در حالی که جراحتهای جسمانی سربازان و شهروندان آلمانی را التیام میبخشد، خود با زخمهای عمیق روحی و ترس همیشگی از فاش شدن اصالت لهستانیاش دست و پنجه نرم میکند. لیا مویز محیط خفقانآور بیمارستانهای جنگی و سایهی سنگین گشتاپو را بسیار زنده ترسیم کرده است. تضاد میان وظیفهی انسانی برای نجات جان بیماران و نفرت از رژیمی که مسبب آوارگی اوست، الکساندرا را در موقعیتهای اخلاقی قرار میدهد که بنمایهی اصلی رشد شخصیتی او را در طول رمان شکل میدهند. در ادامه نویسنده با استناد به وقایع مستند تاریخی از جمله بمباران ویرانگر درسدن، تصویری عریان از زوال یک تمدن و فروپاشی روانی انسانها در کتاب «پرستار لهستانی» ارائه میدهد. الکساندرا در این مسیر از دختری بیپناه به زنی پولادین بدل میگردد که برای حفظ کرامتش و صیانت از رازی که به قیمت جانش تمام میشود، مبارزه میکند. این اثر سندی بر شجاعت خاموش زنانی است که در پشت جبههها، جنگی نابرابر را علیه فراموشی و نابودی پیش بردند.