پایان‌های بی‌پایان

(Endless endings)

در یکی از بزرگ‌ترین سفینه‌ها که به مقصد مریخ حرکت می‌کرد، پیرمردی در کنار پنجره نشسته بود. او زمزمه‌کنان زیر لب گفت: «زمین... خانه‌ی اجدادی‌مان بود. اما اکنون، فقط خاطره‌ای از آن باقی خواهد ماند.» چند روز بعد، دیگر هیچ نشانی از زندگی و تمدن بر روی زمین باقی نمانده بود...

شالگردن
9786228542041
۱۴۰۴
۱۰۰ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول