رمان کوتاه «کرم چوب» نوشتهی لایلا مارتینس اثری فشرده، خفهکننده و بهشدت نمادین در قلمرو ترسناک ادبی و گوتیک معاصر است که وحشت را نه از دل رخدادهای ناگهانی، بلکه از انباشت تاریخ، سکوت و رنج به ارثرسیده بیرون میکشد. این رمان، که در ترجمهی انگلیسی با زبانی موجز و بیرحم عرضه شده، بیش از آنکه داستانی دربارهی ارواح باشد، روایتی است دربارهی خانهها بهمثابه حافظه، و بدنها بهمثابه محل انباشت خشونت. داستان در فضایی محدود و بسته شکل میگیرد: خانهای اجدادی در روستایی اسپانیایی که دو زن بینام-مادربزرگ و نوه-در آن زندگی میکنند. این خانه، که توسط مردسالاری خشن بنا شده، نه پناه که زندان است؛ ساختاری زنده و خصمانه که بهتدریج ساکنانش را میجود، همانگونه که کرم چوبی از درون الوار تغذیه میکند. روایت میان صدای مادربزرگ، زنی سختشده در اثر سالها رنج، مذهب عامیانه و نفرین، و نوهای که پس از بازداشت پلیس به دلیل سوءظن در ناپدیدشدن پسر یک خانوادهی ثروتمند بازمیگردد، در نوسان است. این جابهجایی صداها، بدون افشای مستقیم رازها، شبکهای از خشم، کینهی طبقاتی و حافظهی فروخورده میسازد که بهتدریج فضای روایت را مسموم میکند. مسیر روایت بیش از آنکه بر پیشرفت خطی پیرنگ تکیه داشته باشد، بر تشدید حس خفگی، ناامنی و تهدید استوار است. خانه با صداها، سایهها، حضورهای حشرهگون و اشارات فولکلوریک پر شده، اما این عناصر ماورایی هرگز جدا از واقعیت اجتماعی عمل نمیکنند. برعکس، ترس اصلی از همپوشانی خشونت انسانی و امر فراطبیعی زاده میشود؛ جایی که مشخص نیست هیولا محصول نفرین است یا نتیجهی تاریخی طولانی از ستم جنسیتی و طبقاتی. در سطح مضمونی، «کرم چوب» کاوشی تند و بیامان در باب ترومای بیننسلی، خشونت ساختاری و ارث است؛ ارثی که نه دارایی، بلکه خشم، رنج و میل به انتقام را منتقل میکند. مادربزرگ و نوه، هر دو قربانیان نظمی هستند که آنان را به حاشیه رانده، اما روایت نشان میدهد که این قربانیبودن میتواند به عاملیت خشونتبار نیز بدل شود. خشم در این رمان نه احساسی گذرا، بلکه نیرویی انباشته و فرهنگی است که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود و مرز میان قربانی و عامل را مخدوش میکند. از نظر سبک، نثر مارتینس فشرده، تکرارشونده و آگاهانه خشن است. او از توضیحهای روانساز پرهیز میکند و بهجای آن، با تصاویر بدنی، جملات کوتاه و ضرباهنگی وسواسی، فضایی میسازد که خواننده را در خود حبس میکند. این انتخاب سبکی، نقطهی قوت اصلی اثر است، هرچند ممکن است برای خوانندگانی که به دنبال روایت ترسناک طرحمحور و روشن هستند، چالشبرانگیز باشد. ابهام آگاهانهی متن، بهویژه در مرز میان فولکلور، روانزخم و امر ماورایی، بخشی از منطق اثر است، نه نقص آن. در جمعبندی، «کرم چوب» اثری است که ترس را به ابزار نقد اجتماعی بدل میکند و نشان میدهد وحشت واقعی اغلب نه از ارواح، بلکه از تاریخهایی میآید که دفن نشدهاند. این رمان با فرم کوتاه اما لایهمند خود، جایگاهی متمایز در ترسناک ادبی معاصر دارد و برای خوانندگانی که به روایتهایی علاقهمندند که در آن مکان، حافظه و انتقام به اندازهی هر هیولا و نفرینی فعال و مخرباند، اثری ماندگار و تکاندهنده به شمار میآید.