«جناب رئیس» چهارمین جلد از مجموعهی «دستبند آرزوها» است. در هر جلد از این مجموعه، یک شخصیت جدید میآید و ماجراهای هیجانانگیزی را که با به دستآوردن دستبند آرزوها، از سرگذرانده، روایت میکند. این دستبند جادویی است، یعنی به دست هر کی که برسد، هر آرزویی که بکند، برآورده میشود. اما آرزوهای خیلی از آدمها، درست نیست، یعنی فکر میکنند، اگر به آن آرزو برسند، خوشبختترین آدم روی زمین میشوند، در صورتی که از این موضوع غافل هستند که خیلی وقتها آرزوها و رویاها، با واقعیتهای زندگی و توان جسمی و روحی، همخوانی ندارند و ممکن است، مشکلات را بیشتر کنند. در جلد چهارم مجموعهی «دستبند آرزوها»، یعنی در کتاب «جناب رئیس»، دستبند به دست دختری به نام مایا میرسد. مایا همیشه دلش میخواسته اختیار همهچیز و همهجا دستش باشد! از خانه گرفته، تا باشگاه محیط زیست تا مدرسه و کلاس. او بیدرنگ وقتی دستبند به دستش میرسد، همین آرزو را میکند. طولی نمیکشد که آرزوی مایا برآورده میشود! اما مایا به یکباره خودش را در میان سلسهای از ماجراها و مسائل و مشکلاتی میبیند که یکی بعد از دیگری از راه میرسند و او توان مقابله با آنها را ندارد. مایا امیر، شخصیت اصلی کتاب، از زبان خودش داستان را روایت میکند: «من مایا امیر هستم و در شهر واشنگتن دیسی زندگی میکنم.». او کوچکترین عضو خانواده است و به قول خودش کسی برای حرفهایش تره هم خرد نمیکند. یعنی حتی انتخاب فیلم یا سریال را معمولا خواهر و برادرهای بزرگتر او انجام میدهند و خلاصه در هیچچیزی نمیتواند تصمیمگیری و ریاست بکند! او همیشه دلش میخواهد برای همهچیز بتواند تصمیم بگیرد. حرفش را بشنوند و هر چه او میگوید، بشود. برای همین از دستبند آرزوها، خواستهای جز این ندارد اما غافل است از اینکه «ریاست» و «رهبری» از آن کارهای مهمی است که تجربهی بسیار میخواهد، مشورت و همفکری میخواهد و نمیشود خیلی راحت، مسئولیت و ریاست همهچیز را به دست گرفت تا طبق خواستهای شخصی، امور را جلو برد و هدایت کرد. بچهها با خواندن کتابهای مجموعهی «دستبند آرزوها» میآموزند که باید منطقیتر و همه جانبهتر به خواستها و آرزوهای خودشان فکر کنند. «جناب رئیس» مانند سایر جلدهای این مجموعه، علاوه بر سرگرمی و ماجراهای هیجانانگیز، باعث میشود بچهها از خودشان بپرسند که آیا تحقق همهی آرزوها، همیشه و در هر شرایطی، خوب است؟