کوچک‌ترین پیام‌بر

(koochektarin payambar)

در راه بازگشــت، آن‌قدر کوه‌ها را با نگاهم جســتجو می‌کنم که پایگاه کوچک را بــر فــراز قله‌ای بلند در نزدیکی مرزها می‌یابم. هوا تار یک شــده اســت. فانوس‌های روشــن پایگاه و روســتایی که در میان ابرهاســت از آن دورها سوســو می‌زنند. صدای خندۀ بچه‌های پایگاه را می‌شنوم. دنبال هم گذاشته‌اند و در برفی که هنوز بر زمین است بازی می‌کنند. کسی دارد مجتبی را صدا می‌زند. با ســهراب، از محمود و مجتبی بســیار حرف می‌زنیم؛ از سیلوانا و حکّی اما نه، انگارنه‌انگار که از شهرمان تا آنجا فقط چند ساعت فاصله است. انگار سال‌ها باید بگذرد تا غبار حادثه بنشیند، سال‌هایی بسیار..

9786224858313
۱۴۰۴
۱۴۴ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول