نیکی با خودش میگفت: دشمن دیگر چه کسی است؟ چرا آن شب من او را ندیدم؟ چهطوری عروسکم را دزدید؟ یعنی خودش عروسک ندارد؟ چرا خانه همسایه را خراب کرد؟ چرا شیشههای پنجره را شکست؟ و هزار تا سوال بیجواب دیگر که توی سرش میچرخید...