هر تراژدی معمولا پای تراژدیهای دیگر را به زندگی باز میکند. کنار او همیشه موجهایی درونم بلند میشه از حسرتهایی که نمیدانستم دارم، موجوداتی زنده میشدند، که هیچکس نتوانسته بود در من پیدا کند.
پونز روی دم گربه
کلاه قرمز را پایین کشیدم. توی چشمهایش آب جمع شده بود. گفت:«بیانصافی کردی. حتی مهلت ندادی برگردد.» چاقو را به ضرب از پشت مادربزرگ کندم. توی گونی ماچاله شده بود. گفتم: «ما هم خانه نبودیم وقتی که رفت و مجسمهها را شکست. مادر خواب بود وقتی که رفت سر وقتش...»
شادی گفت:«نکشت که.»
نگاهش که کردم به روزنامهها نگاه کرد و گفت:«مگر ...
گلف روی باروت
همه شخصیتها، ماجراها و اسمهای این کتاب خیالی است و هرگونه شباهت احتمالی آنان با ماجراها و افراد حقیقی و حقوقی داخل و خارج کشور کاملا، قطعا و حتما تصادفی است.
جنون قدرت، همه مرضش همین است.
بلند میشوم. با شست، انگشتر را توی انگشت کوچکش میچرخاند. میگوید: من با همینها بهشون قدرت میدم...
گلف روی باروت
همه شخصیتها، ماجراها و اسمهای این کتاب خیالی است و هرگونه شباهت احتمالی آنان با ماجراها و افراد حقیقی و حقوقی داخل و خارج کشور کاملا، قطعا و حتما تصادفی است.
جنون قدرت، همه مرضش همین است.
بلند میشوم. با شست، انگشتر را توی انگشت کوچکش میچرخاند. میگوید: من با همینها بهشون قدرت میدم...