آخر اسفند

(End of March)

ستوده متن پشت عکس را خواند و دوباره آن را در پوشه قرار داد. خودش را در صندلی جلو جمع کرد و این‌بار با صدای بلندتری پرسید: «نمی‌خوای یکی جازت رو بگشتی؟! چرا خودت رو راحت نمی‌کنی و نمی‌گی؟! من که می‌دونم عذاب وجدان داره باهات چی کار می‌کنه، مثل زالو افتاده توی تنت و داره خونت رو می‌مکه! تا زالوها گل خونت رو نکشیدن، بالا حرف بزن!»

متخصصان
9786224494528
۱۴۰۴
۱۵۵ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول