ماهی که در شب افتاد

(The fish that fell at night)

این داستان یادآوری خاطراتم با مادربزرگم هست که بیشتر برای دلخوشی خودم نوشتم. چون مادربزرگم همیشه زندگیشو برای ما تعریف می‌کرد شاید باعث آرامش روحش باشه. بالاخره انسان‌هایی که ساده زندگی کردند هیچ وقت کاری به کسی نداشتن، اونها هم دوست داشته باشند ازشون صحبت بشه. اسم مادربزرگم مهتاب بود به خاطر لهجه خاصی که شمالیا دارند موقع تلفظ اسم یا حرف اضافه می‌کنند یا حرف کم می‌کنند به خاطر همین اسم تغییر می‌کنه به ننه مهتاب می‌گفتیم ننه ماتاب زمانی که بزرگتر شدم اسم اصلی خیلی‌ها را فهمیدم چیه. اونطور تلفظ کردن کلا بعضی اسم‌ها را تغییر می‌داد. وقتی صحبت از شمال میشه اولین چیز که به ذهن میاد سرسبزی، دریا، بارون کلا طبیعت خوش آب و هواست.

آذرفر
9786223561139
۱۴۰۴
۵۱ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول