«کوچه حاجنائب»، رمانی کوتاه است با محوریت دین و حوزه علمیه که از زبان یک طلبه پایه اول حوزه تهران، به شکل من راوی و به شیوه جریان سیال ذهن روایت میشود. داستان، سیر خطی ندارد و مدام در حال رفتوبرگشت است. آصف نورسته، شخصیت اصلی داستان است که پدرش در نبرد سوریه شهید شده و مادرش هم به علت بیماری قلبی، از دنیا رفته و اکنون با پدربزرگش زندگی میکند. او از مدتها پیش عاشق دخترعمویش شده که در طول داستان بهصورت دومشخص از او یاد میکند و به همین دلیل، نام او را در داستان نمیدانیم. این دو، دو دنیای متفاوت از هم دارند. آصف، دینمدار و اهل تعبد است و دخترعمویش در نقطه مقابل وی قرار دارد. بر این اساس، آصف همواره در این تنش فکری به سر میبرد که آیا حق دارد عاشق چنین آدمی بشود یا نه. کشوقوسهای داستان، گاهی او را از دخترعمویش دور میکند و گاهی نزدیک. اما مشکل از جایی شروع میشود که آصف تصمیم میگیرد برود حوزه علمیه و طلبه شود. در بخش حوزوی داستان نیز آصف را در حالی میبینیم که تصمیم دارد چهل شب برود جمکران تا بتواند امام زمان(عج) را ملاقات کند. او با جدیت، این کار را انجام میدهد و چند هفته مانده به کامل شدن چهل شبش، شک میکند که آیا میتواند امام را ببیند یا نه. داستان، مدام در حالتی از تضاد و شک و سردرگمی پیش میرود و این حالت به شخصیت اصلی و حتی شخصیتهای دیگر نیز سرایت پیدا میکند و از این جهت، سبک روایت جریان سیال ذهن در رمان، بسیار خوش مینشیند.