کاغذ سفید، دشمن است. مثل آدمی ست که حرف نمیزند، اما تو را به جنون میکشد. سی سال بود که میخواست بنویسد و هر بار، درست وقتی باید شروع میکرد، منصرف میشد. ذهنش پر از واژه بود، اما هیچ کدام جرأت نمیکردند روی کاغذ بنشینند. نوشتن باید آرام میکرد، اما اضطراب میآورد. در کافهها، اتاقهای انتظار، و سکوتهای طولانی، مدام این جمله در ذهنش تکرار میشد:«من حالم خوب نیست.»