فندق السفیر

(Safir)

محمد بلند می‌شود تا خداحافظی کند. نگاهم دوباره می‌رود روی ناخن بلند و سوهان خورده سید خمینی می‌گویم ازش بپرس موسیقی کار می‌کند؟ سه‌تار می‌زند؟ محمد با چشم‌های گرد شده نگاهم می‌کند؛ یعنی چی؟ این سوال‌ها چیه؟ من نمی‌پرسم. سید خمینی مبهوت است و از حرف‌هایمان سر در نمی‌آورد. سمج می‌شوم توی، ایران کسانی که سه‌تار می‌زنند ناخن انگشت کوچکشان را بلند نگه می‌دارند. محمد دوزاری‌اش می‌افتد؛ ولی با اکراه ترجمه می‌کند صدای خنده سید خمینی بلند می‌شود. دست‌هایش را طوری می‌گیرد که انگار اسلحه دارد یک‌چشمش را می‌بندد و مثلا نشانه‌گیری می‌کند و می‌گوید: من با تفنگ آهنگ می‌زنم سه‌تار من اسلحه من است. و شانه‌هایش از خنده تکان می‌خورد.

سوره مهر
9786000356507
۱۴۰۴
۲۳۶ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول