12 نت برای سکوت
زنگ بالای در صدا کرد. حبیب، چای خشک توی دهانش میریخت. بلند شدم و رفتم دم در. مامور با تحکم پرسید: «اینجا چی کار میکنی؟»
ـ نگهبانم.
ـ این پسره پیش شما کار میکنه؟
ـ کارت اقامتم را گرفته بودم جلوی سینهام. سربازی پشت فرمان بود و داشت سر و ته میکرد. دستهای ناصر را از پشت، دستبند زده بودند. ...